فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

پست یهویی....

همه به شما میگن : سال خوبی داشته باشید ولی من به شما میگم : سال 1394 خوبی را برای خودتان خلق کنید به فکر اومدن روزهای خوب نباشید ؛ به فکر ساختن باشید روزهای خوب را باید ساخت عید همه دوستان عزیز وبلاگی مبارک   ...
1 فروردين 1394

آخرین روزهای اسفند 93

دل نوشته های آخرین  روزهای سال   از امروز همه چیز آخرین است  اخرین هفته سال 93... آخرین سه شنبه سال... آخرین دلشوره های شیرین اسفند..... اتمام آخرین جای گردگیری نشده ی خانه..... آخرین اتمام حجت ها با خودمان....حالمان....آرزوهایمان..... اخرین یا مقلب القلوب ها.... و................... آخرین امیدهای گره خورده به اشاره سال نو ، که همه چیز درست می شود. این چند رزو آخر هم باید اسب سال را مجاب کرد که تا منزلگته راهی نیست بتاز ...که نو شودن نزدیک است.... آخرین سه شنبه سال هست و من و دخترکم با هم تنها توی خونه نشستیم ،  مثلا شب چهارش...
26 اسفند 1393

هشتمین سالگرد یکی شدن مامان و بابا

سلام عزیز مامان ....جونم واست بگه ، 18 دی ماه سالگرد ازدواج من وبابایی بود..هشتمین سال یکی شدن من و بابایی  تنها چیزی که توی این دنیای مجازی میتونم به همسر جاااان بگم اینه که : عزیزم خوشحالم که در کنارتم و تو کنارمی منم اطمینان دارم که ما دو تا در کنارهم میتونیم یه زندگی و یه خانواده نمونه رو بسازیم دوست دارم یشتر از دیروز و کمتر از فردا اینم یه گوشه ایی از عکسهای دخملی      ...
22 دی 1393

عکسهای اتلیه آندیا

سلام مامانی ، سلام گلم، دخملم....عزیزم.... ببخشید که دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ میکنم.....   بدون مقدمه برین ادامه مطلب واسه عکسهای اتلیه 2/5 سالگی دخترم       ...
15 دی 1393

بای بای شیشه شیر.......

سلام فرشته کوچولو ، سلام عشق مامان.......... یه پست جدید با یه خبر خیلی جدید ، دیگه به امید خدا دخمل مامانی فکر کنم واسه همیشه با شیشه اش هم خداحافظی کرد.....  گوش شیطون کر ، یه چند روزیه توی ترک هستی.....البته بماند که یه کم بهانه گیر شدی  بد خواب شدی ولی به سختی اش می ارزه مامانی جوووون دخترم خانومی شده واسه خودش بعد از پروژه پوشک که خیلی راحت باهمون همکاری کردی................ پیش خودم فکر میکردم واسه از شیشه گرفتنت خیلی اذیتم کنی که خدا روشکر مثل همیشه خیلی منطقی باهاش کنار اومدی.... ممنون عشق مامان...ممنون گل من...عاشقتم   یه شب سر شیشه ایی که خیلی دوسش داشتی و یه کم...
25 آذر 1393

ژکوند بی لبخند.....

حال این روزهایم خوب نیست.... اندوه سرک کشیده تا ته پستوهای وجودم ، رد بی حوصلگی روی لکه های فنجان های دسته دار کریستالی دیده می شود.. آسمان ابری این روزها هم آدم را از بیخ میگیرد. یک چیز (چیزی که اسمش را نمیدانم  اما حسش اصلا خوب نیست )نشسته وسط سینه ام ،نوشته هایم ضجه میزنند..   و دخترک 2/5 ساله من بیخیال همه اینها پشت سر مادرش ، عروسکهایش را ردیف کرده و برایشان داستان می سراید.....یکی بود یکی نبود..... و خدا را شکر که او شاد است ...... این روزها...... دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده ، برای شیطنت های بی وقفه  بیخیالی های هر روزه  ناز و کرشمه های من و آیینه ، خن...
17 آذر 1393

پاییز طلایی ما....

سلام و هزار تا سلام به دخمل ناز مامان...فرشته کوچولوی خودم:   دیروز جمعه بود و با اینکه پاییز بود ، اما هوا عالی بود .منم یهویی هوس کردم از این پاییز خوشگل و  خوشرنگ با دخملیم توی یه پارک با یه عالمه درخت و برگهای پاییزی عکس بگیرم... دوربین و برداشتم و طبق روال قبل من و تو و خاله فرزانه و نونی (البته به زبان شیرین آندیایی )یعنی  همون نیلوفر و نگین راهی پارک ملت شدیم...   واااااای که چقدر همه جا زیبا و خوشرنگ شده و بود..  تو هم مثل همیشه شدی سوژه مورد نظر عکسهای من و........... باید ببینی این عکس های دخملی منو..... پس بیا دن...
24 آبان 1393