فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

بدون بهانه برایت مینویسم....

چقدر خوبه آدم یهویی بدون هیچ بهونه ایی هوس کنه واسه دخملش بنویسه... نه سلامی نه علیکی ...یهو بزنه توی وبلاگ و بنویسه و بنویسه..تا یه روز دخترش بخونه و بدونه چه مامان عاشقی داشته...... اونم یه موقعی که فرشته کوچولوش آروم جلوش خوابه و مامانش هم داره با صدای نفس های  دخملیش عشق میکنه...حال میکنه..... تازه اونم توی ظهر سرد پاییزی ......که توی خونه آدم از همه جا گرم و نرمتره.... همیشه یه بهونه ایی واسه نوشتن جور میکنم و میام وبلاگ تو آپ میکنم اما امروز سرزده اومدم یه گپی باهات بزنم و برم...... این روزا اونقدر شیرین شدی که دارم مرض قند میگیرم از دستت... حسابی خانوم شدی و من و بابایی هی نگات می...
17 آبان 1393

بای بای پوشک

درک لذت این پست فقط واسه مادرایی مقدوره که این مرحله رو سپری کردن انگار همین دیروز بود که برای اولین بار پوشکت کردم و حالا دیگر آن نوزاد کوچک و ناتوان من به کودکی نوپا و شیطان تبدیل شده که دیگر نیازی به پوشک ندارد و خودت هر موقع جیش داری میـگی و میبرمت دستشویی و کلی ذوق میکنم که تو اینقدر فهمیده شدی که میتونی ادرارت را کنترل کنی بیـشتر از من خـودت ذوق میکنی هر موقـع میـری دستشویی و جیش میـکنی خودت واسه خودت دست میزنی  . دخترک زیبای من : حدود یکماه پیش در کمال آرامش و به راحتی هر چه تمام در عین ناباوری و البته  به کمک بابا...
29 مهر 1393

خاطرات سفر شمال(3)

و اما قسمت سوم عکسهای سفر چقدر زیاد بود...     آندیا مرتب و منظم در ساحل سلمانشهر دخملی در حال وسوسه شدن واسه آب بازی نمیشه کنترلش کرد... بالاخره زد به آب.... به دنبال گلسا ....... اینم آخر و عاقبت شیطوووونی شاکی هستی که چرا اسم گلسا رو نوشتم آندیا در کنا قفس مخصوص مرغ و خروس ها و اردک  خونه خاله جان شهین-موسی آباد-نوشهر دخملی تازه از خواب بیدار شده جاده کلار دشت ...
27 شهريور 1393

خاطرات سفر شمال (2)

  قسمت دوم عکسها بیشترش مربوط به دریا بود که حسابی تو رو سر شوق آورده بود امسال واسه آب بازی و مایو پوشیدن حسابی بزرگ بودی و منم از قبل واسه دخملی جووونم با کلی ذوق و شوق مایو خریدم زیادی پر حرفی نمیکنم و با هم میریم سراغ عکسها این شما و اینم عکسهای آندیا خانووم ما     آندیا در اولین دیدار دریا نمک آبرود - در حال خستگی در کردن نمای نزدیک از دخملی مجددا لب ساحل-ساحل متل قو آندیا و گلسا توی همه عکسها دستت توی دست یه  نفر هست آخه دخترم هنوز از دریا ترس داش...
27 شهريور 1393

خاطرات سفر شمال (1)

سلام و صد سلام به همه دوست جوونیای گلم و دخمل قشنگ مامان بازم مثل همیشه عذرخواهی میکنم که دیر به دیر میام و وبلاگ و آپ میکنم.... دیگه گرفتاری و سر کار و بچه داری و.......بازم بگم اشکم در اومد ٰ شما چی؟؟؟؟؟ اما اینبار با دست پر اومدم با یه عالمه عکس و خاطره از سفر شمال این اولین سفری بود که با ماشین می رفتیم البته از وقتی به دنیا اومدی سفر رفتیم ولی با هواپیما وقتی 5 ماهه بودی 3 نفری رفتیم کیش و  زمانیکه یکسال و نیمه بودی رفتیم قشم و حالا در سن دوسال و دو ماهگیت یه سفر به سوی سواحل دریای خزر..... این سفر سختی ها و شیرینی های خاص خودش و داشت اما بهتر از...
27 شهريور 1393

روزت مبارک آندیای من

  میدونی مامانی ٰ من میگم آفرینش هر دختر ی حاکی از یه لبخند خداست ٬ برا همینم هست که تولد هر دختر ی برا مامان باباش سراسر نور و رحمته ٬ بی جهت نیست که دوای دردا و گرفتاریها و عصبانیتهای گاه و بیگاه بزرگترا هم نیگاه به چهره ی شاد و خندون دختر ی ٍ خوشگلشونه ٬ برا عزیزدلم بایست بگم نقطه ضعف بداخلاقترین و اخموترین باباهاو مامانا ی دنیا هم دیدن دندونای صدفی و الماسگون و چهره های خوشحال دختر اشونه ٬ میدونی عزیزم شمیم دیدن ابروهای کمون و چشمای معصوم و گونه های عروسکی و صورت تراشیده از برگ گل تو وقتی آراسته به لبخن...
7 شهريور 1393

این روزها....

دخترک زیبا روی من سلام از آخرین باری که برات نوشتم خیلی میگذره. شرمنده جان مادر سرم خیلی شلوغه.این روزها حتی برای کارهای روزمره  به دنبال وقت میگردم....شرمنده ام....   دخترکم امروز که دارم برات مینویسم تو 2 سال و 1 ماه و 24 روز داری امیدم. آره دخترم تو خیلی بزرگ شدی 2 سالگی یعنی خیلی بزرگ عزیزم. اینقدر روزهای با هم بودنمون شیرین شده که جایی برای نوشتن نزاشته. تو خیلی شیرین شدی. راه و رسم دلبری رو یاد گرفتی. این روزها صبحها تو به مهد میری و من سر کار. ظهرها با هم بر میگردیم خونه و3 تایی باهمیم..من و تو و بابایی..... عزیزکم : خیلی دوستت دارم. مادر تو بودن شیر...
6 شهريور 1393