فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

آلبوم عکسهای آندیا در قشم

  واسه دیدن عکسها برید ادمه مطلب البته لطفا     آندیا در بدو ورود به هتل و شروع شیطنت ها   عشق بازی دخترم با آب در سواحل خلیج فارس آندیا دست در دست بابایی   دخملی توی پارک ساحلی زیتون   فرشته کوچولو در یکی از مکانهای دیدنی قشم ( غار خوربس )   دخملی توی مینی بوس در حال گشت توی جزیره واااااای چقدر گرم بود اون روز دخملی مامان توی قایق در جال گشت توی جنگل حرا  اولش خواب بودی ولی من و بابایی به زور بیدارت کردیم تا توهم لذت ببری مامانی   ا ینم پای دخملی که توی یه قسمت...
13 آبان 1392

سفرنامه قشم آندیا

    سلام و صد تا سلام به همه دوستهای گل وبلاگی خودم که توی این مدتی که ما توی سفر بودیم کلی با پیامهای قشنگشون به من و دخملی ما رو شرمنده کردن مرسی دوست جووونی ها و دوم سلام به دخملی گل و گلاب که توی این مسافرت خداییش به من و بابایی حال داد...اگر چه که یه جاهایی درجه شیطونیت میزد بالا و  یه لحظه هایی بابایی از دستت موهای سرش سیخ  میشد ولی  دیگه اقتضای سن و بچه گیته عزیزززم... به قول مامانم بچه ی سالم باید فضولی کنه وگر نه مریضه... خوب از هر چه که بگذریم سخن سفر خوشترست. واسه شنیدن و دیدن این سفرنامه یه سری برید ادامه مطلب البته لطفا       دخمل ...
13 آبان 1392

چمدونها رو ببندیم......

  بازم یه بار دیگه  با این دخمل شیطون هوای مسافرت به سر ما زد ولی خدا بهمون رحم کنه چون حسابی شیطون شدی و مسلما این مسافرت هیچ شباهتی به سفر پارسال که رفتیم کیش نخواهد داشت ، چون تو اون موقع فقط 4 ماهت بود و الان یمسال و 4 ماهه هستی . ولی بهرحال امروز قراره که راهی قشم بشیم و امیدوارم که دخمل ناز مامان توی این سفر یه پارچه خانوم باشه تا خاطره خوشی از این سفر واسمون بجا بمونه  و واسه سفرهای بعدی ذوق و شوق بیشتری داشته باشیم.....   امیدوارم.................... اینم دخمل مامان در حال شیطنت با چمدون سفر آندیا در حال چمدون بستن واسه سفر   منتظر عکسهای جدید آندیا توی جزیره...
2 آبان 1392

یکسالگی وبلاگ آندیا

    سلام عزیز دردونه ی مامان ، عشق مامان: یک سال گذشت ... با  همه ی خوبی ها و بدی ها وگذر عمر چیزیست قسمت همه ی ما می پرسی از چی یه سال گذشت؟؟؟؟ یک سال پیش توی همپین روزی ..... این خونه رو برای مشق خاطراتمون بنا کردم که الان، بعد یکسال تبدیل شده به خونه ای که روزانه دوستای خوبمون بهش سر می زنن و برامون یادگاری می ذارن.   نمی دونم تا چه حد توی وبلاگ نویسی موفق بودم ولی سعی خودم رو کردم تا از تمام روزهای شیریم با تو بودن بنویسم ، از حس خوب مادر شدنم ، از عاشقانه هام با تو و..... ببخشید اگه گاهی نوشته هام ضعف داشتند ، بیش از حد بلند ب...
27 مهر 1392

15 ماهگی گل دخترم

  عزیز دل مامان ، کاش اونقدر وقت داشتم و میتونستم هر روز تمام کارای جدیدی رو که یاد میگیری ، یا همه شیرین زبونی هایی رو که با اونا دل منو بابا رو آب میکنی رو برات به یادگاز ثبت میکردم، تاهمیشه واسم تازگی داشته باشه و شادی این لحظاتی  رو که برای اولین بار کلمه ای و ادا میکنی و یا بازی رو انجام میدی برام بمونه..... 15 ماهگیت مبارک فرشته کوچولوی مامان     15 ماهگی به روایت تصویر وقتی بابایی سر دخترم و شونه میکنه ، اینجوری میشه خنده نداره ه ه ه ه وقتی دخترم آهنگ گوش میده واااااای من تو رو بخورم وقتی پا تو کفش بزرگترا میکنی ...
20 مهر 1392

دنیای این روزهای ما

    دخترکم ، تو آنقدر کوچکی که از دنیای این روزهای ما بزرگترها خبر نداری.... میشناسی دنیای این روزهای ما را ؟؟؟؟؟؟؟؟ جان مادر ، ای کاش هرگز نشناسی ....ولی مگر میشود در این روزهای سخت : بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم خیلی کم میخندیم خیلی تند رانندگی میکنیم خیلی زود عصبانی میشویم تا دیر وقت بیدار میمانیم خیلی خسته از خواب بیدار میشویم خیلی کم مطالعه میکنیم اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاههای باریکتر بیشتر خرج میکنیم اما کمتر دا...
13 مهر 1392

سفر به نوستالژی های کودکی مامان و بابا

    سلام مامانی ، قشنگ مامان : میدونی امروز چه روزیه ؟؟ شاید ندونی یعنی حتما نمیدونی..آخه هنوز خیلی کوچولویی امروز اول مهر سال 1392 هست..به عبارتی روز اول مدرسه ها و تو هنوز نمیدونی چه خبره .....امیدوارم یه روزی برسه که دخملی مامان 7 ساله بشه و منو بابایی  واسه اولین روز مدرسه رفتنت واست جشن بگیریم . ...     به امید اون روز اما راستش و بخوای من همیشه روز اول مهر یه کوچولو دلم میگیره  و یه جورایی یاد  دورانمدرسه و کیف و کتاب می افتم. واسه همین میخوام یه گریزی به گذشته ها بزنم و از توستالژی های دوران کودکیم واست عکس بزارم..میدونم که وقتی بزرگ بشی و اینا...
2 مهر 1392