فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

یه هدیه بدون مناسبت

  به به دخملی امروز یه کادو گرفت...اونم چه کادویی!!!!!!!!!!!!!! مامان جون و باباجون (مامان و بابای خودم) واسه دخملی یه گوشواره و النگو خریدن...... دستشون درد نکنه........اگر چه که واسه زمانیکه دنیا اومده بودی هم یه النگو واست خریده بودن ولی اونقدر واست بزرگه که تا بازوهات بالا میادو فعلا نمیتونی دستت کنی مامانی... ولی این النگوی جدیدت اندازه اندازه ی و به درد دوران عیدت هم میخوره... عید بشه که تن دخملم بلوزهای آستین کوتاه بکنم و هی با النگوش پز بده   النگو و گوشواره اندیا جووونی دست دخملی با النگو آندیابا گوشواره جدیدش مامان جون و باباجووون دستتون درد نکنه ایشالله زنده باش...
10 بهمن 1391

آندیا عاشق آب بازی و حموم

  امان از دست این نیلوفر و نگین که با دوربین میان توی حموم و هی از دخملی من عکس میگیرن ..... باز اینا با دوربین اومدن!!!!!!! چی شده ؟؟ چکار شده؟؟؟ چیه!!!!!!1توی حمومم آدم و راحت نمیزارین؟؟؟؟؟   جایگاه آندیا توی خونه خاله......   تا حموم بعدی بای بای ...
8 بهمن 1391

آندیا و غذای کمکی

سلام مامانی...سلام دخترم گلم......شرمنده مامانی جووون که این روزا دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم.....دیگه مرخصی زایمان تموم شده و میرم سر کار....وقتیم میام خونه سعی میکنم بیشتر به خودت برسم تا وبلاگت .....غذای کمکی هم واست شروع کردم و حسابی سرم شلوغه....... امروز یه کم سرم خلوت بود زودی اومدم سراغ وبلاگت وشروع کردم به نوشتن..... تا ببینم چی پیش میاد و میتونم واست یه پست جدید بزارم یا نه....... از غذای خوردنت چی بگم من!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم دخمل خوش عذایی دارم چون بد خوری نمیکنی و همه چی و خیلی خوشمزه میخوری و دل منو آب میکنی..... اول از همه با حریره بادام شروع کردم....اما چند روزیه که بهت نمیدم همون بادومشو میریزم توی ...
5 بهمن 1391

6 ماهگی آندیا

  سلام وصد سلام...... من اومدم...... این دفعه حسابی دیر شد.....منظورم واسه 6 ماهگیته مامانی....... 10 روزه که 6 ماهه شدی ولی نشد که واست یه کیک درست کنم......چکار کنم ، آخه دیگه میرم سر کار و مثل قبل همش توی خونه نیستم. راستی چه حالی میده آدم همش توی خونه باشه و به دخملیش برسه. ولی منم سعی میکنم با اینکه میرم سر کار بازم بهت برسم مامانی جوووونم........ تو یه ماه دیگه هم بزرگتر شدی...خانوم تر شدی...... این روزا دیگه همش وفتی نشسته ای یا مخصوصا دراز کشیده ای همش پاهات توی دستاته و میخوای انگشت شست پات و بخوری...... توی این عکس نشستی ولی بازم پای مبارکت توی دستته     لثه هات حسابی میخواره و ...
23 دی 1391

واکسن 6 ماهگی آندیا جوونی

  وای خدا باز روز واکسن سر اومد......چه زود میرسه... امروز باز با خاله و نیلوفر صبح شال و کلاه کردیم واسه واکسن دخمل خانومی..... اول قطره فلج اطفال که فکر کنم خیلی تلخه چون وقتی میخوری صورتت و حسابی بهم میکشی و معلومه که حسابی بد خوره ..... و بعدم دو تا آمپول بکی به ران پای راست که فکر کنم ب .ث . ژ بود و دومی به ران پای چپ که یاداور هپاتیت ب بود.... وتو حسابی گریه کردی عزیز من...... و یه خبر خوش اینکه دیگه تا یکسالگی خبری از واکسن نیست....برو حالشو ببر..... امروز وزنت : 7 کیلو 600 گرم بود قدت : ٦٧ سانیمتر دور سرت: ٤٢ سانتیمتر و بالاخره مجوز شروع غدای کمکی صادر شد...اگر چه که من قبلا یواشکی شروع کرده ب...
16 دی 1391

اولین روز کاری مامان بعد از 6 ماه

  سلام مامانی.خوبی؟؟خوشی؟؟؟دماغت چاقه؟؟؟؟ معلومه که خوبی چرا بد باشی!!!!!! میخوام از اولیم روزی که رفتم سر کار و تورو تنها گذاشتم واست بگم... بالاخره مرخصی زایمان مامان تموم شد و باید میرفتم سر کار... جووونم واست بگه از اینکه شب قبلش اصلا خوابم نبرد و همش از این دست به اون دست میشدم و حسابی فکرم مشغول بود حالا خوبه نمیخواستم بزارمت مهد کودک و گر نه ...... صبحش از ساعت 5 صبح همش به ساعت گوشی موبایلم نگاه میکردم آخه واسه ساعت 6 کوک کرده بودم ولی اصلا نیازی به کوک کردن نبود چون اون شب خودم تا صبح سر تا پا ساعت شده بودم....... اما بالاخره ساعت 6 شد و تو غرق در خواب نازت بودی و بابایی کم کم باید آماده میشدیم ساعت 6:20 دیگه ...
16 دی 1391

پایان غم انگیز مرخصی زایمان

  دخمل نازم امروز یه کم دل مامان غم داره.....غصه داره.....6 ماه مرخصی مامان تموم شد راستی چقدر زود گذشت مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل برق مثل باد......دلم واسه تمام این روزایی که همیشه کنارت بودم تنگ میشه....واسه تمام روزایی که صبحها وقتی چشمهات و باز میکردی من و میدیدی با میخندیدی.... ولی حالا توی یه روز حداقل 5 ساعت پیشت نیستم........     اما یه جای خوبی !!!!!!!!!!!!!! اگه گفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهد کودک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  نه نه .............. خونه خاله فرزانه..پیش نیلوفر و نگین.......آخ جووووووون   دیگه خیالم ازت راحته......آخیش........ اما بازم یه خورده ناراحتم انگار توی این 6 ماه خیلی بهم خوش گذش...
12 دی 1391