فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

این خس خس دیگه چیه؟؟؟

  بله دیگه در آستانه 6 ماهگی و شروع غذای کمکی این خس خس سینه تو هم چند روزی که روی اعصاب من و باباییه....میترسم یه چیزی از توش در بیاد..... دکتر فرهت بهترین دکتر کودکان هست و به نظر من توی مشهد حرف اول و میزنه حداقل من که اینجوری فکر میکنم و خیلی قبولش دارم. بخاطر همین امروز با هزار مکافات و از طریق یکی از دوستهام ازش وقت گرفتیم که ببریمت پیشش تا ببینم چی میگه.... خدا کنه چیزی نباشه...   امروز ساعت 3  عصر رفتیم و خدا رو شکر دکتر گفت چیزی نیست و کم کم تا 1 سالگی برطرف میشه و خیال ما رو راحت کرد...آخیش چه خوب شد .   آندیا قبل از دکتر رفتن         آخ...
12 دی 1391

یه روز برفی با آندیا

  سلام عشق مامان....سلام دخمل ناز من......دیروز یه روز خیلی خاصی واست بود میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روزه مشهد حسابی سرد شده و یه برف حسابی روز چهارشنبه بارید.... ما که چهارشنبه و پنجشنبه نتونستیم از خونه بریم بیرون هوا خیلی سرد بود و همه جا یخبندون شده بود و من هر از گاهی از پشت پنجره بارش برف و میدیدم .....و الیته گاهی خوشحالم میشدم که یه جای گرم و نرمم  چون شاهد سر خوردن آدما و ماشین ها توی کوچه بودم...یک هفته دیگه تا پایان مرخصی زایمان من مونده و سعی میکنم بیشتر توی خونه باشم و بهت برسم........ بگذریم از موضوع برف دورشدیم........دیرو ز یعنی جمعه 8 دی ماه 1391 صبح با ...
9 دی 1391

اولین غلت خوردن آندیا

  یه خبر خوب...... امروز دخملی مامان واسه اولین بار غلت زد و منم حسابی ذوق زده شدم... آخه  خیلی وقته منتظر اینکارش بودم و همش میگفتم چرا آندیا غلت نمیزنه....چرا چرا چرا؟؟؟؟ و خلاصه امروز خیلی ناگهانی ویهویی در پی به دست آوردن اسباب بازی رنگیش مجبور  شد  دست درازی کنه و چون دستش نرسید مجبور شد غلت بزنه..........و من حسابی ذوق کردم........و سریع رفتم سراغ  دوربین و برای بار دوم که غلت زد ازش عکس گرفتم.   این عکس ها فقط برای ثبت کردن بهترین و مهمترین کارهای بزرگیه که انجام دادی  امیدوارم  وقتی بزرگ شدی  از دیدنشون حسابی لذت ببری همینطور که من الان...
4 دی 1391

اولین یلدای آندیا

  عجب حکایتی داره این شب یلدا ما که طولانی بودنش و نفهمیدیم..... ولی هر چی هست خوبه..چرا که باعث میشه توی این عصر ماشینی شدن که آدمها خودشون و راحت کردن و واسه همه چی به هم پیامک میزنن حداقل به این بهانه دور هم جمع میشن.... اما راستش امسال شب یلدا واسه من یه حال و هوای دیگه ای داشت .سرشار از انرژی بودم و اونم فقط و فقط بخاطر حضورتو بود و هست وقتی بهت نگاه میکنم انگار دوباره جون میگیرم و خستگی هام در میره....... منم امسال یه کم از خودم هنر در کردم و به ابن بهانه چند تا عکس خوشکل از دخملی گرفتم اگر چه که امسال خیلی کوچولو بودی و نمی تونستی راحت بشینی و عکس گرفتن یه خورده هم واسه تو و هم واسه ما سخت بود ولی با کمک خاله و دختر خاله ...
3 دی 1391

خدایا دمت گرم.........

  سلام....من اومدم........ بعد از یه غیبت نسبتا طولانی .......... آخه اینترنت نداشتم.....طبق نظر همسر جان سرعت اینترنتADSL کم بود و از یه شرکت  دیگه درخواست داده ویه کم طول میکشه اینترنتDIAL UP هم که قربونش برم روی لاک پشت و  سفیدکرده....... واسه همین کمتر میتونم بیام و از دخملی بنویسم....یعنی گاهی اینقدر صفحه نی نی وبلاگ و دیر باز میکنه که آدم پشیمون میشه....... راستی .................... یادم شد بگم کارم درست شد و قرار شد توی همون بخشی که بودم کار کنم خیلی خوشحال شدم یه کمی خیالم راحت شد....... خداجون دستت درد نکنه دمت گرم.......خوشحالم کردی......مرسی........ خیلی دوست...
29 آذر 1391

خدایا باهات حرف دارم!!!!

  سلام خدا جون.خوبی؟؟ حتما خوبی آخه خدا که نمیشه بد باشه... اون بنده های خدا هستن که هر از گاهی بد میشن....... بگذریم.... حتما  باخودت میگی باز اون بنده ای که تا کارش یه جا گیر پیدا میکنه میاد سراغم و من میشم خدا خوبه...... استغفرالله......توبه توبه .....من همیشه به یاد تون هستم. ولی از شما چه پنهون یه چند روزیه یه دردی دارم....درد که نه یه گره کور یه بلاتکلبفی که مثل خوره به جونم افتاده...و فقط و فقط به دست خودت باز میشه..آخه خودت همیشه میگی گه همه چی و از من بخواین نه از بنده خودم...... و اینجوریه که اومدم سراغ خودت..... راستش و بخواین 5 ماه پیش این بنده حقیر به شغل شریف مادری نائل شدم...خودتون که در جری...
18 آذر 1391

آندیا در محل کار بابایی

امروز باز دوباره هوا یه کم آفتالی بود و ...........که یهو تلفن زنگ خورد....یعنی کی میتونه باشه!!!!!!!!!!!! بابایی بود........... بابا از منو آندیا دعوت کرد که یه سری به محل کارش بزنیم.. من و اندیا جووونی هم با کمال میل قبول کردیم.....حاضر شدیم و راهی شدیم و....کلی دوستهای بابا با دخملی بازی کردن و اونم شیطونیهای خودش و کرد....... ظهرم سه تایی اومدیم خونه. بالاخره آندیا محل کار بابایی و دید.......باباییم کلی ذوق کرد از چشاش معلوم بود که خیلی خوشحال شده.. اینم چند تا عکس از آندیا خانومی توی آزمایشگاه در کنار میکروسکوپ       کیفیت عکسها خوب نیست چون با موبایل گرفته شد...
18 آذر 1391