فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا فرشته کوچولوی مامان و بابا آندیا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

19 ماهه من ، در اوج شیرینی

انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای 18 ماهگی ات نوشتم. چقدر زود یک ماه گذشت. امروز، 19 ماهه شدی... الان که دارم مینویسم ، یه دخمل 1 سال و 7 ماهه و 0 روزه یی دخترک شیرین من ،، 19 ماهه شدنت مبارک . بزرگ تر شدنت مبارک .       این روزا من و بابایی حسابی داریم باهات حال میکنیم..... توی اوج دوران شیرینیت هستی ، امیدوارم خدای بزرگ و مهربون لب ما رو  بواسطه وجود تو همیشه خندون نگهداره و تن تو رو سالم و ...... چی بگم از این روزای با تو بودن ، از کجا شروع کنم..... اول از بدیهاش میگم چون زودی تموم میشه.این روزا داره به تعداد دندونات اضافه میشه داری دن...
12 بهمن 1392

هیجده ماهه من.....

13 ام این ماه که آمد، برای تو، تغییر دیگری در پی داشت. برای من و پدرت، رنگش فرق می کرد. حس و حالش هم... این سومین، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش. پایان هر نیم سال، یک تغییر! اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی. دومی را هم، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی، و تولدت.   و حالا سومین آن، 1 سال و نیمه ی من؛ تغییرش، به پایان رسیدن واکسن هایت بود. همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون، گفت: "خب، واکسن های دخترت تمام شد و رفت تا 6 سالگی." همان که وقتی گفت، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول، لازم ست. و من به یقین می گویم که با حرف دومش لرزیدن دل م را احساس کردم...
15 دی 1392

دومین یلدای آندیا

   دخترکم : پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد. عمرت یلدایی ، دلت دریایی ، روزگارت بهاری امسال عید واسه شب یلدا خونه مامان جون بودیم...یعنی به عبارتی مهمون مامان جون و باباجون بودیم....خاله فرزانه و دایی مجید هم بودن وحسابی جای دایی جواد خالی بود.. که البته  با اونم  تلفنی صحبت کردیم ویه کم رفع دلتنگی شد.... مامانی جون : این دومین یلدایی هست که تو کنارمونی و حسابی توی این شبهای سرد پاییزی با شیرین کاریهات به زندگیمون گرمادادی.... امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و لبات پر از خنده با...
30 آذر 1392

17 ماهگی گل دختر

    به بهانه 17 ماهگیت نشستم  و لپ تاپ و گذاشتم روی پام و شروع کردم به نوشتن ، هنوز توی خواب ناز هستی وامیدوارم تا آخر نوشتن  من هم بیدار نشی... 17 ماه گذشت ، اگه مثل خیلی ها بگم زود گذشت که یه کم دروغ گفتم شاید جند سال دیگه که برگردم و خاطراتم و مرور کنم اون موقع گذر زمان واسم سریع باشه اما الان نه........ خصوصا از زمانی که رفتی مهد کودک و هر روز یه سوغاتی جدید (ویروس)واسمون  از مهد میاوردی. مادر بودن سخترین کار دنیاست.... توهم یه روز مادر میشی و تمام این حرفهای منو با گوشت و پوستت لمس میکنی   گاهی اون قدر دلت میگیره و میخوای بلند بلند گریه کنی ...
13 آذر 1392

واژه های زیبای تو.....

  آرام جانم! این روزهاکلمات همچون دُر از دهان پاکت بیرون می آیندورنگ می دهند     به روزانه های من بگذار تا زین پس برایت بنویسمشان,بلکه یادم نرود جابه جا گفتن اصواتت   را پس و پیش گفتن حروفت را.بنویسمشان تا یادم بماند..... آن روزی که متنی را میخوانی ,بلند,رسا ,شیوا..  شاهزاده کوچک من یادم بماند این قصه از کجا شروع شد. 1 - بابا 2- مامان 3- خاله 4-زری جوون (مربی مهد کودکت ) : آتی توون 5- آب بده 6-ماست : ما 7-بده 8- بگیر : بی 9-پستونک : پیسی 10- می خوام : خا 11- الو : ادو اينهايي كه گفتم همه احوالات حرفهاي اين روزهاي تواند......
12 آذر 1392

آلبوم عکسهای آندیا در قشم

  واسه دیدن عکسها برید ادمه مطلب البته لطفا     آندیا در بدو ورود به هتل و شروع شیطنت ها   عشق بازی دخترم با آب در سواحل خلیج فارس آندیا دست در دست بابایی   دخملی توی پارک ساحلی زیتون   فرشته کوچولو در یکی از مکانهای دیدنی قشم ( غار خوربس )   دخملی توی مینی بوس در حال گشت توی جزیره واااااای چقدر گرم بود اون روز دخملی مامان توی قایق در جال گشت توی جنگل حرا  اولش خواب بودی ولی من و بابایی به زور بیدارت کردیم تا توهم لذت ببری مامانی   ا ینم پای دخملی که توی یه قسمت...
13 آبان 1392

سفرنامه قشم آندیا

    سلام و صد تا سلام به همه دوستهای گل وبلاگی خودم که توی این مدتی که ما توی سفر بودیم کلی با پیامهای قشنگشون به من و دخملی ما رو شرمنده کردن مرسی دوست جووونی ها و دوم سلام به دخملی گل و گلاب که توی این مسافرت خداییش به من و بابایی حال داد...اگر چه که یه جاهایی درجه شیطونیت میزد بالا و  یه لحظه هایی بابایی از دستت موهای سرش سیخ  میشد ولی  دیگه اقتضای سن و بچه گیته عزیزززم... به قول مامانم بچه ی سالم باید فضولی کنه وگر نه مریضه... خوب از هر چه که بگذریم سخن سفر خوشترست. واسه شنیدن و دیدن این سفرنامه یه سری برید ادامه مطلب البته لطفا       دخمل ...
13 آبان 1392

چمدونها رو ببندیم......

  بازم یه بار دیگه  با این دخمل شیطون هوای مسافرت به سر ما زد ولی خدا بهمون رحم کنه چون حسابی شیطون شدی و مسلما این مسافرت هیچ شباهتی به سفر پارسال که رفتیم کیش نخواهد داشت ، چون تو اون موقع فقط 4 ماهت بود و الان یمسال و 4 ماهه هستی . ولی بهرحال امروز قراره که راهی قشم بشیم و امیدوارم که دخمل ناز مامان توی این سفر یه پارچه خانوم باشه تا خاطره خوشی از این سفر واسمون بجا بمونه  و واسه سفرهای بعدی ذوق و شوق بیشتری داشته باشیم.....   امیدوارم.................... اینم دخمل مامان در حال شیطنت با چمدون سفر آندیا در حال چمدون بستن واسه سفر   منتظر عکسهای جدید آندیا توی جزیره...
2 آبان 1392

یکسالگی وبلاگ آندیا

    سلام عزیز دردونه ی مامان ، عشق مامان: یک سال گذشت ... با  همه ی خوبی ها و بدی ها وگذر عمر چیزیست قسمت همه ی ما می پرسی از چی یه سال گذشت؟؟؟؟ یک سال پیش توی همپین روزی ..... این خونه رو برای مشق خاطراتمون بنا کردم که الان، بعد یکسال تبدیل شده به خونه ای که روزانه دوستای خوبمون بهش سر می زنن و برامون یادگاری می ذارن.   نمی دونم تا چه حد توی وبلاگ نویسی موفق بودم ولی سعی خودم رو کردم تا از تمام روزهای شیریم با تو بودن بنویسم ، از حس خوب مادر شدنم ، از عاشقانه هام با تو و..... ببخشید اگه گاهی نوشته هام ضعف داشتند ، بیش از حد بلند ب...
27 مهر 1392

15 ماهگی گل دخترم

  عزیز دل مامان ، کاش اونقدر وقت داشتم و میتونستم هر روز تمام کارای جدیدی رو که یاد میگیری ، یا همه شیرین زبونی هایی رو که با اونا دل منو بابا رو آب میکنی رو برات به یادگاز ثبت میکردم، تاهمیشه واسم تازگی داشته باشه و شادی این لحظاتی  رو که برای اولین بار کلمه ای و ادا میکنی و یا بازی رو انجام میدی برام بمونه..... 15 ماهگیت مبارک فرشته کوچولوی مامان     15 ماهگی به روایت تصویر وقتی بابایی سر دخترم و شونه میکنه ، اینجوری میشه خنده نداره ه ه ه ه وقتی دخترم آهنگ گوش میده واااااای من تو رو بخورم وقتی پا تو کفش بزرگترا میکنی ...
20 مهر 1392