مادرانه های من
این روزا تمام دغدغه زندگی من شدی... خاله قراره توی شهریور یه مسافرت 2 هفته ای بره و کسی نیست که بزارمت پیشش بنابراین من میمونم و تو و سرکار رفتنم.... از یه طرف با خودم میگم میبرمت مهدکودک و از یه طرف دلم نمیاد به این زودی بزارمت وقتی سرکارم ، مدام از همکارا و دوستهام راجب مهدکودک سئوال میکنم که آیا از مهدکودک بیمارستان راضی هستن یا نه؟ وقتی یکی میکه خوبه و من و تشویق میکنه که تورو بیارم کلی خوشحال میشم و از حالت وجدان درد در میام ولی به محض اینکه اون یکی دیگه میگه نیارش و هنوز زوده حسابی میرم توی لک و باز انگار غم دنیا میاد توی دلم خونه میکنه.....و همش با خودم میگم پس چکار کنم؟؟؟؟ ...
نویسنده :
مامان مریم ❤
0:28








