دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

آندیا در آستانه 3 سالگی سومین بهار زندگیش را تجربه کرد 

و البته امسال کاملا هوشیارانه نوروز را لمس کرد .....

روزهای آخر سال با دخملی مشغول درست کردن سفره هفت سین شدم...

که البته زیبا هم شد ...............

لباس عید ، عیدی گرفتن و عید دیدنی رفتن و خیلی خوب یاد گرفتی و البته خیلی هم 

خوشت اومده بود....به خصوص با عید دیدنی رفتن که حسابی حال میکردی

چون هم عیدی می گرفتی و هم یه دل سیر شکلات و آجیل و شیرینی میخوردی

و من همیشه نگران این بودم که مبادا این معده تو یه کم تعجب کنه و کار ما 

خدای نکرده به دکتر بکشه که البته اینطوری نشد (خدا رو شکر)

اینم یه گوشه ایی از نوروز 94

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

آندیا در اولین ساعات سال 1394

 

آرزو دارم خورشید رهایت نکند ، غم صدایت نکند

و تو را از دل آنکس که تبش در تن توست حضرت 

دوست جدایت نکند

خنده ات از ته دل ،گریه ات از سر شوق 

روزگارت همه شاد ، سفره ات رنگارنگ ،

و 

تنی سالم و شاد که بخندی مادام


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی جووونم :

2 ساعت دیگه تا تحویل سال مونده ، تو خوابی ومن بیدار نشستم جلوی تلویزیون 

بابایی سر کار هست و امشب باید توی تنهایی به استقبال نوروز برم....اما اشکالی نداره

فردا صبح سه تایی عید و جشن میگیریم.....

حال عجیبی دارم ، همیشه لحظه تحویل سال همین حال و دارم، دست خودم نیست

توی یه لحظه تمام روزهای تلخ و شیرین سال قبل مثل یه فیلم کوتاه از جلوی چشمام

میگذره.....و یه چیز سنگینی روی سینه ام فشار میاره و اون چیزی نیست جز 

یه بغض سنگین که یهو با تیک تیک ساعت و دعای تحویل سال میترکه.....و عجیبه از معجزه

این اشکهای سبک که یه بار سنگینی از روی دل آدم بر میداره......

بگذریم 

لحظه تحویل سال 1394 : ساعت 2و 15 دقیقه و1 1ثانیه 

روز شنبه 1 فروردین 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

همه به شما میگن :

سال خوبی داشته باشید

ولی من به شما میگم :

سال 1394 خوبی را برای خودتان خلق کنید

به فکر اومدن روزهای خوب نباشید ؛ به فکر ساختن باشید

روزهای خوب را باید ساخت

عید همه دوستان عزیز وبلاگی مبارک

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

دل نوشته های آخرین 

روزهای سال

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام عزیز مامان ....جونم واست بگه ،

18 دی ماه سالگرد ازدواج من وبابایی بود..هشتمین سال یکی شدن من و بابایی 

تنها چیزی که توی این دنیای مجازی میتونم به همسر جاااان بگم اینه که :

عزیزم خوشحالم که در کنارتم و تو کنارمی

منم اطمینان دارم که ما دو تا در کنارهم میتونیم یه زندگی و یه خانواده نمونه رو بسازیم

دوست دارم یشتر از دیروز و کمتر از فردا

اینم یه گوشه ایی از عکسهای دخملی 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 دی 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی ، سلام گلم، دخملم....عزیزم....

ببخشید که دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ میکنم.....

 

بدون مقدمه برین ادامه مطلب واسه عکسهای اتلیه 2/5 سالگی دخترم

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 دی 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام فرشته کوچولو ، سلام عشق مامان..........

یه پست جدید با یه خبر خیلی جدید ، دیگه به امید خدا دخمل مامانی فکر کنم واسه همیشه

با شیشه اش هم خداحافظی کرد..... 

گوش شیطون کر ، یه چند روزیه توی ترک هستی.....البته بماند که یه کم بهانه گیر شدی 

بد خواب شدی ولی به سختی اش می ارزه مامانی جوووون

دخترم خانومی شده واسه خودش بعد از پروژه پوشک که خیلی راحت

باهمون همکاری کردی................

پیش خودم فکر میکردم واسه از شیشه گرفتنت خیلی اذیتم کنی که

خدا روشکر مثل همیشهخیلی منطقی باهاش کنار اومدی....

ممنون عشق مامان...ممنون گل من...عاشقتم  

یه شب سر شیشه ایی که خیلی دوسش داشتی و یه کم دارچین زدم و دادم بخوری و...

تا توی دهنت کردی از طعم دارچین بدت اومد و شیشه دادی به من، منم یه نگاهی کردم و 

بو کشیدم و گفتم وااااااای چه بوووووووی بددددددددی میددده 

میخوای شیرت و توی یه لیوان نی دار خشکل بریزم؟؟؟؟تو هم قبول کردی ....

اگر چه که اون شب تا صبح چند بار شیر و شیشه تو هی توی خواب ازمن طلب میکردی

ولی سختیش همون شب بود 

 

خداحافظی آندیا با شیشه جاااااااااااااااااااااااان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤

حال این روزهایم خوب نیست....

اندوه سرک کشیده تا ته پستوهای وجودم ، رد بی حوصلگی روی لکه های فنجان های

دسته دار کریستالی دیده می شود..

آسمان ابری این روزها هم آدم را از بیخ میگیرد. یک چیز (چیزی که اسمش را نمیدانم 

اما حسش اصلا خوب نیست )نشسته وسط سینه ام ،نوشته هایم ضجه میزنند..

 و دخترک 2/5 ساله من بیخیال همه اینها پشت سر مادرش ، عروسکهایش را ردیف کرده و

برایشان داستان می سراید.....یکی بود یکی نبود.....

و خدا را شکر که او شاد است ......

این روزها......

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده ، برای شیطنت های بی وقفه 

بیخیالی های هر روزه 

ناز و کرشمه های من و آیینه ، خنده های بلند و بی دلیل ، برای آن احساسات

مهار نشدنی......

حالا اما..................................

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده !!!!

چه قدی کشیده طاقتم!!!!

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!!!

چه شیشه ایی بودم روزی ،حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم ،اینگونه اطمینانش بیشتر است !

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پرسکوت امروز گرفته است.

این روزها لحن حرفهایم آنقدر جدی است که خودم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقه سر نمیدهم ،تنها به لبخندی اکتفا میکنم....

چه پسوند عجیبی ست کلمه خانم !!!!

همین که پس از  اسمت می نشیند ، تمامی سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد و به 

جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد.

نه اینکه تمام اینها بد باشد  ، نه!! فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک 

حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن بمیرد.!!!!!!!!!!!!!!!

عزیز مادر :

کاش هیچ وقت نتوانی این حال مرا درک کنی ، کاش همیشه شاد و سر خوش بمانی 

کاش......

دخترکم :

زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند

تو نترس و زن بمان...

احمق‌ها همیشه زیادند

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر

که اگر بترسی

رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی دوست داری
 

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
 

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
 

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
 

شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
 

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
 

دست خودت نیست ، زن که باشی
 

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
 

و قناعت می کنی به رویای حضورش
 

به این امید که او خوشبخت باشد
 

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام و هزار تا سلام به دخمل ناز مامان...فرشته کوچولوی خودم:

 

دیروز جمعه بود و با اینکه پاییز بود ، اما هوا عالی بود .منم یهویی هوس کردم

از این پاییز خوشگل و خوشرنگ با دخملیم توی یه پارک با یه عالمه درخت

و برگهای پاییزی عکس بگیرم...

دوربین و برداشتم و طبق روال قبل من و تو و خاله فرزانه و نونی

(البته به زبان شیرین آندیایی )یعنی همون نیلوفر و نگین راهی پارک ملت شدیم...

 

واااااای که چقدر همه جا زیبا و خوشرنگ شده و بود.. 

تو هم مثل همیشه شدی سوژه مورد نظر عکسهای من و...........

باید ببینی این عکس های دخملی منو.....

پس بیا دنبال من....لطفا....

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آبان 1393 توسط مامان مریم ❤

چقدر خوبه آدم یهویی بدون هیچ بهونه ایی هوس کنه واسه دخملش بنویسه...

نه سلامی نه علیکی ...یهو بزنه توی وبلاگ و بنویسه و بنویسه..تا یه روز دخترش بخونه و

بدونه چه مامان عاشقی داشته......

اونم یه موقعی که فرشته کوچولوش آروم جلوش خوابه و مامانش هم داره با صدای

نفس های دخملیش عشق میکنه...حال میکنه.....

تازه اونم توی ظهر سرد پاییزی ......که توی خونه آدم از همه جا گرم و نرمتره....

همیشه یه بهونه ایی واسه نوشتن جور میکنم و میام وبلاگ تو آپ میکنم اما امروز سرزده

اومدم یه گپی باهات بزنم و برم......

این روزا اونقدر شیرین شدی که دارم مرض قند میگیرم از دستت...

حسابی خانوم شدی و من و بابایی هی نگات میکنیم و هی حال میکنیم فکر کنم خودتم 

میفهمی چون این جور موقع ها بیشتر و بیشتر شیرین کاری واسمون در میاری

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 17 آبان 1393 توسط مامان مریم ❤
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط مامان مریم ❤

و اما قسمت سوم عکسهای سفر

چقدر زیاد بود...خندونک

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

 

قسمت دوم عکسها بیشترش مربوط به دریا بود

که حسابی تو رو سر شوق آورده بود

امسال واسه آب بازی و مایو پوشیدن حسابی بزرگ بودی و منم از قبل واسه دخملی جووونم

با کلی ذوق و شوق مایو خریدم

زیادی پر حرفی نمیکنم و با هم میریم سراغ عکسها

این شما و اینم عکسهای آندیا خانووم ما

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام و صد سلام به همه دوست جوونیای گلم و دخمل قشنگ مامان

بازم مثل همیشه عذرخواهی میکنم که دیر به دیر میام و وبلاگ و آپ میکنم....

دیگه گرفتاری و سر کار و بچه داری و.......بازم بگم اشکم در اومد ٰ شما چی؟؟؟؟؟گریهگریهگریه

اما اینبار با دست پر اومدم با یه عالمه عکس و خاطره از سفر شمال

این اولین سفری بود که با ماشین می رفتیم البته از وقتی به دنیا اومدی

سفر رفتیم ولی با هواپیما

وقتی 5 ماهه بودی 3 نفری رفتیم کیش و  زمانیکه یکسال و نیمه بودی رفتیم

قشم و حالا در سن

دوسال و دو ماهگیت یه سفر به سوی سواحل دریای خزر.....

این سفر سختی ها و شیرینی های خاص خودش و داشت اما بهتر

از اون چیزی بود که  

فکرش و میکردیم....بعضی اوقات اونقدر آروم وساکت روی صندلی عقب

مشغول بازی بودی که

حسابی ما رو حیرت زده میکردی و گاهی هم یه همه چی و بهم میریختی و میزدی

زیر گریه که البته

این تا حدودی طبیعیه...بهرحال ماهم که آدم بزرگ بودیم یه جاهایی و یه وقتهایی

دوست داشتیم از

ماشین بیایم بیرون و یه بادی به سرمون بخوره تو که دیگه جای خود داشتی

ولی بهرحال سفر خوبی بود.ممنونم از اینکه به من و بابایی حال دادی

و بد اخلاقی نکردی ...ممنون

که مریض نشدی ....و گذاشتی به همه خوش بگذره

توی این سفر ما تنها نبودیم مامان جون و باباجون. خاله فرزانه ونیلوفر و نگین

وخانواده دایی مجید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ