❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤
X

 


 

 

 

دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

با تو در برف .. مهم نیست خیابان باشد
یا جنون باشد و یک عمر بیابان باشد

چه کسی گفته زمستان خدا زیبا نیست ؟
دوست دارم همه ی سال زمستان باشد

ره به جایی نبرد فکر فرار از باران
نیست چتری که به اندازه ی باران باشد

تا تو با ناز نخندی چه کسی خواهد دید ؟
سی و دو دانه ی برفی که درخشان باشد

می نویسی به تن برف سئوالت را، کاش
پاسخ مسئله یک واژه ی آسان باشد

خواندمش : ” تا به ابد عاشق من می مانی ؟”
دوستت دارم اگر قیمت آن، جان باشد

تا کمی گرم شود شعر و تو سرما نخوری
دفتر شعر مرا نیز بسوزان .. باشد ؟

 

دومین برف پربار زمستان امسال هم بارید و به حق که عجب برف پر آبی هم بود

ما هم اهل صفااااااا......

گفتیم دخملیمون یکم برف بازی توی کودکی یاد بگیره و تجربه کنه تا مثل بعضیا توی بزرگی 

از برف و یخبندون بیزار نباشه.....رفتار درست والدین برای بچه ها پایه و اساس تمام شخصیت او در بزرگسالیی است....

بگذریم بحث روانشناسی نکنیم..

خلاصه با دخملی رفتیم بالای پشت بوم....تازه راه پشت بوووم و یاد گرفتیم

حقیقتا جای دنج و راحتیه و در بست در اختیار خودمون بود و کلی آندیا برف بازی کرد

و من گذاشتم تا جاییکه دوست داره برف بازی کنه....البته تا جاییکه سرما نخوره

خلاااااااصه دخترم کلی حال کرد اینم عکسهاش:

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط مامان مریم ❤

دخترم را جوری تربیت خواهم کرد که هیچگاه ما را اینگونه تربیت نکرده اند

یاد بگیردجایی که باید گریه کند گریه کند نریزد توی خودش چون بزرگ شده

یا چون آدم بزرگها گریه نمی کنند (عجب دروغ بزرگی) 

که جایی که باید فریاد بزند فریاد بزند.

که وقتی باید عصبانی باشد عصبانی باشد.

نشود تندیس صبر و شکیبایی که خون خونش را بخورد ولی به همه لبخند

احمقانه تحویل دهد

یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند حالی طرف کند که نباید بماند 

وقنی به روح و شخصیتش آسیب بزنند بی خیال دنیا و مردمش بشود

و زیر پایش لهش کند

جوری که یادش نرود آدم است و آدم همانی است که هم گریه میکند

هم داد میزند هم خشمگین میشود و

هم تا آخر عمرش مدیون خودش است ...

اگر همانجا همان وقت به همان کس همان حرفی را که باید بزند نزند.....

دخترم تورا آنگونه بزرگ میکنم....که بزرگ نشدم

که حسرتش را گاه گاهی در گوشه و کنار زندگیم حس میکنم

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط مامان مریم ❤

کودکم کودک بمان دنیا بزرگت میکند

بره باشی یا نباشی گرگ گرگت میکند

کودکم کودک بمان دنیا مداد رنگی است

بهترین نقاش باشی باز رنگت میکند

کودکم کودک بمان دنیا دلت را میزند

سخت بی رحم است میدانم که سنگت میکند

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط مامان مریم ❤

10سال گذشت...

10 سال از سنگین تر شدن  تپش های خطوط قرمز جسمیم گذشت...

10 سال از بزگ شدن ناگهانی روح سرگردان بی دغدغه ام گذشت...

10سال از رفتارهای خام نیم پز شده فعلی ام گذشت...

باورم نمیشود که فقط 10سال گذشت...

چقدر کشدار گذشت،کشدارتر از یک قطعه پیتزای داغ...

گویی یک 10ساله ی 40 ساله گذشت...

          با هم بودن ما 10 ساله شد......

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 دی 1395 توسط مامان مریم ❤

بهانه من

عزیز تر از جانم

زود بزرگ نشو مادر

کودکیت را بی حساب میخواهم . در پناهش جوانیم را.......

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقه بزن جیغ بکش گریه کن لوس شو بچگی کن ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام.

آرام آرام پیش برو ...

آنسوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم.هر چه جلوتر میروی همه چیز تند تر از تو قدم بر میدارد.

حالا هنوز دنیا به به پای تو نمیرسد از پاکی.

الهی هرگز هم همقدمش نشوی هر گز...

همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش... یک قدم دو قدم ... ولی زود بزرگ نشو مادر.

آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک میشود که هیچ هیجانی برای پیمودنش

نحواهی داشت.

آنسوی سن وسال خبری نیست. کودکی کن بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها

گریه ات میگیرد میدانم.

عزیزترینم فرزندم من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد...

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را...

تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت...

تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد...

نه بهشت میخواهم نه  آسمان و نه زمین ...

فقط خوشبختی تو را می خواهم.......



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 دی 1395 توسط مامان مریم ❤

چند روز پیش باران بارید...ریز و نم نم ....هوا بهاری بود نه زمستانی..زیر آن بارش نرم .

مادری بود و دخترکی که لباسش کم بود برای رسیدن به خانه چاره ایی نبود

باید خیابان یکطرفه را بالا میرفتند...

هر دوشان شاید خیس آب آسمان میشدند مادر دلش میلرزید وقتی به پاهای لرزان

کودکش فکر میکرد

در خیابان تنها و بی چتر......

ناگهان دری از جنس نور برایشان باز شد..دری که شاید بیشتر هم باز بود

اما دیدنش پشت ان ابرهای نمدار وسنگین همیشه کار مشکلی ست..

بخصوص که وقتی ابرهای تیره سینه ها را هم گرفته باشد

آنروز مادر و دختر زیر باران آواز خواندند و پا کوبیدند..از روی چاله های آب پریدند..

و اجازه دادند که باران صورتشان را قلقلک بدهد...

آنروز مادر و دختر با سرانگشتان سرد از یک ناچاری سرد ودر یک عصر سعید

یک ساعت خوش ساختند....

در این شهر سرما زده از نداشته هایشان و از هیچ یک خاطره ساختند.

مادر و دختر فکر کردند که روز بی چتر هم میتواند خوب باشد...

دخترم :

اینکه آدم بتواند در نا شادیهای انبوهش شور زندگی را باز پیدا کند...

اینکه کسی در دقیقه های گریه دارش جسارت لبخند و جرات لذت بردن را داشته باشد

حماقت نیست ...این عین شجاعت است

اگر مثل دیگران نیستی و در دلهره ترین لحظه ها میخندی.....به شجاعتت افتخار کن

تمام راه ها به عشق ختم میشود....

تمام عشق ها به راه.....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 دی 1395 توسط مامان مریم ❤

امسال بلندترین شب سال یا همون یلدای خودمون چون مامان جون و باباجون تنها بودن

رفتیم همه اونجا و خوش گذشت....

البته دایی مجید و خانواده نیومدن چون وسط هفته بود بهانه مدرسه فردا پارسا و گلسا

 رو اوردن و نیامدن......

دخترم...

یلدا را دوست دارم

در چشمان قشنگ یلدا

برق ثانیه ها را می بینم!

همان ثانیه هایی که ...

به قدر یک لبخند کوتاهند

 و

 به قدر یک لبخند با ارزش

...

یلدا را دوست دارم

چون با نگاه مهربانش می گوید:

 رمز ماندگاری ثانیه ها

در کنار هم بودن

همدل بودن

و

نشاندن لبخندی بر لبی است



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 آذر 1395 توسط مامان مریم ❤

این روزا یکی از بهترین و خوشایندترین کارایی که انجام میدی نقاشیه

که البته با توجه به سن و سالت و اینکه کلاس نمیری......خوبه یعنی عالیه.....

خلاصه تا چشمت به کتابای ما میوفته تو هم دفتر و مداد رنگیات و روسرما هوار میکنی و خلاصه

 میخوای پابه پای ما بیای

امروز چند نمونه از این نقاشی ها رو که با موبایل عکسشون و داشتم واسه نمونه کار توی وبلاگت

 میزارم...تا در اینده بدونی چه هنرمندی بودی مامانی جووون



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 آذر 1395 توسط مامان مریم ❤

دیشب هوا خیلی سرد بود.....

وامروز صبح که پرده اتاقمون و زدم کنار دیدم داره برف میباره.....

آنقده خوشحال شدم که نگو......

امروز13 آذر اولین برف پاییزی  شهر من به زمین نشست....

تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت

میتوان گفت که من چلچله باغ توام

مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف

سخت محتاج به گرمای توام  . . .

 

اینم اولین عکسهایی برفی دخترک در پاییز 95

روز پشت بوم خونه

اینم یکی از مزایای طبقه پنجم بودنه دیگه

یه جای دنج و آروم

البته شاید زیبایی طبیعت و پارک و نداشته باشه

ولی وقتی یه جوجه داری اینجا بهترین جا واسه برف بازی میشه

یهویی آب میخواد- یهوییجیش داره- یهویی گرسنه میشه

و خلاصه کلی یهویی داره که ما هم ترجیح دادیم بر بام خونه برف بازی کنیم

ولی حااااااالی دااااااد....

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آذر 1395 توسط مامان مریم ❤

بهترین فصل برای من پاییزه عاشقشم با اینکه همیشه تفسیرهای غم انگیزی ازش شده

ولی من دوست دارم این فصلو مخصوصا ماه آبان..اصلا برای من پاییز زنده شدنه

تلاش و تکاپوس شاید چون همیشه عاشق مدرسه رفتن بودم این حس خوب بر میگرده

به دوران درس و مدرسه....

جمعه گذشته تصمیم گرفتیم بریم پارک ملت...طبیعت رنگ پاییزی به خودش گرفته بود

هرچی از زیباییش بگم کم گفتم حتی عکسا نمیتونن زیبایی که با چشم دیده میشن

منتقل کنن..خیلی خیلی خوش گذشت چون هوا هم آفتابی و عالی بود و حسابی

از منظره لذت بردیم.

دخترکم از این همه رنگارنگی این فصل زیبا حسابی به وجد اومده بود و تا دلش

خواست دوید و دوید....

وما هم تا تونستیم لذت بردیم از حال کردن دخترکمون...

و اینجاست که باید گفت :

 

دوباره پاییز
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 15 آبان 1395 توسط مامان مریم ❤

اول مهر آغاز سال تحصیلی 95 بود و مثل سال گذشته با اندیا خانووووم راهی مهد شدیم

راستی یادم شد سلام کنم....سلام و هزاران سلام بعد از یه غیبت چندیم ماهه

امان از دست این فضاهای مجاااازی تلگرام و اینستاگرام که نمیزارن ادم یه سری

به وبلاگ دخملیش بزنه....

این روزاااا خیلی همه گرفتارن .....همه سرشون توی موبایلشونه......دیگه

کی ادم وقت میکنه بیاد توی وبلاگ.

ولی امشب یهو هوس کردم بیام اینجا و یه کم حرف بزنم و عکس بزارم

بیخیال تلگرام و اینستاگرام بابا.......

عصر جمعه هست و حسابی دلگیر...بابایی سرکاره ومن و تو توخونه تنهاییم

عصر جمعه به اندازه کافی دلگیر هست چه برسه به اینکه جمعه هم باشه

اندیا طبق معمول همیشه در حال دیدن باب اسفنجیه و منم پای کامپیوترم

داشتم توی ارشیو عکسهای کامپیوتر نگاه میکردم یهو دیدم عکسهای مهر 95  که شروع سال

تحصیلی اندیا توی مهد ستاره ها بود و دیدم و متوجه شدم هنوز توی وبلاگ نزاشتم

اینم عکسهای مربوط به روز اول مهر و.....عکسهای مرتبط با مهد

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط مامان مریم ❤

روزی که به دنیا آمدی،من متولد شدم...

و از آن روز هم دخترم شدی و هم همه چیزم...

دختر آسمانی من، جهانم با تو شکرانه هایش بیشتر است و تو

عاشقانه ترین باور خواب و بیدار منی...

گوشه دلم روز به روز را با نگاه رو به تکامل تو آغاز می کنم...

سپاس خدایی که گیلاس باغ بهشت را به من عطا کرد...

سایه خدای عشق بر قلبت مدام دخترم...

امروز برایم تکرار آن روز فراموش ناشدنی است...

روزی که ...

پلک جهان می پرید

دلم گواهی میداد اتفاقی می افتد

ولحظاتی بعد فرشته ایی از آسمان فرود آمد در دامن من

دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 مرداد 1395 توسط مامان مریم ❤

تولدت مبارک عشق مامان

13 تیر 1391

ساعت 14:40

بیمارستان رضوی -مشهد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 تير 1395 توسط مامان مریم ❤

تو کاکتوس را میشناسی؟؟؟؟

نماد عشق است

لباس سبز به تن دارد

مقاومت میکند

سختی میکشد

گریه میکند 

و گاهی میخندد

آری من هستم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 توسط مامان مریم ❤

سلام و هزار تا سلام به همه و بخصوص دخملی خانوووم گل و گلاب

این روزها دختر خانومی در آستانه 4 سالگی هستش و منم دارم خودم و واسه تولد 4 سالگی

آماده میکنم....

تو روز به روز بزرگ و بزرگتر ....خانوم و خانومتر میشی....ومن حال میکنم 

با روزهای مادرانه خودم و شیطنتهای تو که روز به روز داره بیشتر میشه....

این روزا همه مردم سرشون با دنیای مجازی حسابی گرمه...اونقدر گرمه که تمام دوستی ها و

رابطه ها داره کمرنگ و کمرنگتر میشه...هر جا میری توی تاکسی توی مترو سر کار

همه سرشون توی گوشیهاشونه.....

ولی هنوز وقتی میام توی وبلاگ تو یه حس خوبی دارم......نگار لای دفتر خاطراتم و باز میکنم

و گاهی حتی گریزی میزنم به روزهای اول تولدت و ناخوذاگاه لبخند پرمهری میاد 

گوشه لب عای منو .....من عاشقتر میشم

بگذریم چه عشقولانه شد ....

یه کم عکس بجا مونده دارم گفتم بزارم توی وبلاگت

بریم با هم ببینیم

بقول رامبد جوان توی برنامه خندوانه

بریم بیایم...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 تير 1395 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ