دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط مامان مریم ❤

گویند انار قرمز است لبان تو برای من قرمزتر است از انار

گویند هندوانه شیرین است بوسه های تو برایم شیرین تر ز هر میوه ای است

گویند شب یلداست شب محفل انسانها،کدام محفل را خواهم بدون تو، آغوش

گرم تو زیباترین محفل یلدایی من

یک دقیقه هم بیشتر ز وجودت بهره بردن بهتر است از هر شب و روز یلدایی دگر

یک دقیقه رویایی برای من که باتو باشم که در کنارتو باشم

گویند یلدا به معنای تولد خورشید است،اما خورشید من تولد تو تولد جهان هستی من است

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 دی 1394 توسط مامان مریم ❤

 

دخترک زیبای من....

گوش کن …. صدای نفس های پاییز را میشنوی ؟
و این زیباترین فصل خدا می آید…
غم و اندوهت را به برگ درختان آویزان کن …
چند روز دیگر میریزند

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 آذر 1394 توسط مامان مریم ❤

 

اول سلام به عروسك خانوم قشنگم كه ماشاالله ديگه خانومي شده براي

خودش و دوم عذر خواهي براي اينكه خيلي وقته وبلاگش رو به روز نكردم

و حتي نتونستم يه سري به وبلاگ دوستاي مجازيش بزنم و از حالشون

باخبر بشم ..

حالاهم كه اومدم بايد كلي مطلب و خاطرات عقب افتاده رو بنويسم 

 

از سفر امسالمون واستون بگم , جای همه دوستان خالی بود....به قول آندیا رفته بودیم دریا

از لحظه ایی که از دروازه مشهد خارج شدیم  همش می گفت کی میرسیم دریا

و از اونجایی که مشهد یکم از دریا دوره خلاصه حسابی خسته شده بود و وقتی

رسیدیم می گفت کی میریم خونه امسال مسافرت تابستانه ما افتاد

توی فصل زیبای پاییز اگر چه که با کلی ترس و لرز از بارون و سرمای

این فصل راهی شدیم ...اونم با یه چمدون چر از لباسهای پاییزه....

که البته هیچکدومش حتی برای چند ثانیه هم استفاده نشد...

خداروشکر هوا عااااااالی بود ................

امسال دختر کوچولوی ما معنی دریا رو کامل درک میکرد و بهش حسابی خوش گذشت 

البته بماند که مسافرت با ماشین در یک مسیر طولانی با یه دخترک شیطون یه ذره سخته...

ولی بهرحال یه تجربه خوبی بود......

اینم گوشه ایی از خاطرات روزهای دریایی خونواده 3 نفرمون......

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 آبان 1394 توسط مامان مریم ❤

امسال مهد کودک دخملی خانوم و با هزار استرس عوض کردیم ، استرس به خاطر 

اینکه شیفتهای کاری من و بابایی در گردش بود و ما مجبور بودیم آندیا رو 

توی مهدکودکی  ثبت نام کنیم که شیفت عصر هم داشته باشه و این یکم کار مارو

مشکل میکرد..

اما خدارو شکر خیلی زود یه مهد کودک نزدیک خونه پیدا کردیم و آندیا از مهد بیمارستان 

اومد به مهد کودک کلبه ستاره ها......

خدا رو هزار بار شکر که دختر گل مامان مثل همیشه خانوووومی کرد و خیلی زود با محیط 

جدیدت عادت کردی و من و بابایی و اذیت نکردی...ممنونم دختر گلم

اینم گوشه ایی از عکسهای روز جشن شکوفه ها اول مهر ماه 1394

اون روز با اینکه بنا به دلایلی حالم اصلا خوب نبود ولی منم با تو بابایی اومدم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر 1394 توسط مامان مریم ❤

سلام به روی ماه دخترک دردانه خودم که این روزها شیرین و شیرین تر ازهمیشه ایی

هر روز که میگذره تو شیرین تر از قبل میشوی و من عاشقتر

ومن در عجبم که چه رازیست بین دوست داشتن ما که البته هزاران بار فراتر از

دوست داشتن است ،شاید عاشقی باشد.....

و.....

هزاران با عذرخواهی که این روزها نمیدونم چجوری روزم به شب میرسه....

ای کاش یکم این عقربه های ساعت یواشتر حرکت میکردن آخه چقدر عجله !!!!!!!!!!!!!!!

امروز توی کامپیوتر در حال گردش بودم که یه سری عکس به چشمم خورد و متوجه 

شدم هنوز توی وبلاگت نرفته ،تنبلی و گذاشتم کنار و دست بکار شدم

واسه تولد 3 سالگیت یه تولد خودمونی گرفتیم و وقتی دایی جواداز کانادا  اومد

به بهانه دور همی یه تولد هم اون موقع واست گرفتیم..

توهم که عاشق تولد و کیک هزار با خوشحال شدی....

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر 1394 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر 1394 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 شهريور 1394 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




نوشته شده در تاريخ جمعه 20 شهريور 1394 توسط مامان مریم ❤

آندیا 3 ساله شد......

امروز دخترک قصه‌های من به 3 سالگی سلام میکند...و من در بهت این بالندگی مبهوت،

خدایم را شکر می‌کنم..با لذت و تحسین نگاهش می‌کنم و به یاد می‌آورم این شعر

مرحوم حمید مصدق را :

زیباییت مرا به قصور متهم می‌کند

بی‌آنکه بداند از این همه،

سهم پرنده فقط پرواز است .....

یه سری عکسهای مختصر و خودمونی از تولد دخملی جوون میزارم ...

یه تولد خودمونی با حضور مامان و بابا و آندیا.....

تولد بعدی شاید بعد از ماه رمضان گرفته بشه....

در هر صورت دختر گلم تولدت مبارک...120 ساله بشی الهی

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 تير 1394 توسط مامان مریم ❤

خدایا شکرت می کنم برای این روزها ، برای این روزهایی که کنار فرزندم هستم ،

فرزندی که تو برایم انتخاب کردی 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

چقدر ساده خودمان را از ساده ترین حقایق آرام زندگی محروم می کنیم،

چقدر ساده یادمان می رود در یک غروب خسته، نوشیدن یک فنجان چای با یک دوست

می تواند معجزه کند.

چقدر ساده یادمان می رود قدم زدن در خیابان های این شهر شلوغ، در یک غروب

خسته و تماشای چراغ روشن ماشین ها که عجله از بی قانونیشان می بارد، می تواند

آرامش شب را به همراه داشته باشد.

چقدر ساده یادمان می رود که قرارهای هفتگی کوه اگر بشود ماهانه خیالی نیست،

اما اگر بشود سالانه و گاهی از سال هم بگذرد، چقدر روح پژمرده از خستگیمان، پژمرده تر می شود!

خودم را می گویم!

چقدر ساده مدت هاست همۀ دعوت های دور همی ها را با یک "نه" و "وقت ندارم "

رد می کنم تا به خیال خودم بیشتر بنشینم پای کارها و زندگی در حالی که از همین

دور همی های ساده، چقدر می توان انرژی گرفت برای روزهای شلوغ!

 یادم نیست آخرین باری که زنگ زدم به دوستان قدیمی ام و گفتم بیایند دور هم

جمع شوند  تا فنجان قهوۀ یا چای غروبمان را کنار هم بنوشیم کی بود!

می دانم  گاهی ساده ترین ها را برای بودن ها نادیده گرفتم.

می دانم غرق شدم در آنچه نباید و بعد، باز هم دودستی چسبیدم به کار تا تسکین آن نبایدها باشد...

امروز عصر ، در این غروب غم انگیز جمعه ایی تلخ ،یاد همۀ این ساده ها افتادم ....

که چه ساده در روزمرگی روزهایی که می توانند بهترین روزهای زندگی ام باشند،

به دست فراموشی سپرده ام...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد می توانم در چشمان کسی غرق شوم تا در نگاهش

نگفته هایش را بیابم...

امروز بعد از مدت ها هوس کردم برای کسی از احوال دلم بگویم،

نه در کلام که در همان نگاه...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد چقدر تنها شده ام در شلوغی وقایع زندگیم ،

چقدر می خواهم حضور آرامی را، که تکیه گاه خستگی هایم باشد،

چقدر می خواهم که دلم تنگ شود و بی هوا خودم را رها کنم در هوای آرام یک دوست...

و دلم سوخت برای بهترین و با نشاط ترین سال های جوانی که می تواند

ثانیه هایش سرشار باشد از عشق، نه عشق ناپختۀ نوجوانی و هیجان اوایل جوانی،

امروز دلم غنج رفت برای پختگی دوست داشتن های جوانی که بیهوده در خیالات

خام و عزای از دست دادگی، خودمان را از داشتن ش محروم کرده ایم...

امروز من در یک اتفاق ساده، دلم تنگ شد برای تصاویر زیبای ذهن م از روزهای جوانی...

خیلی دلم تنگ است.....

خدایا هستی ؟؟؟؟

چرا حضورت را حس نمی کنم.....مقصر منم ، خوب میدانم تو همیشه هستی.....

من.......................

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

دخترکم،

این دنیای بزرگ پر است از عجیب ها و غیرقابل باورها!

اما زندگی به تو یاد خواهد داد، هیچ سختی کشنده نیست!

آدمی از مشکلات بزرگ و مصیبت ها می گذرد و دردها اجتناب ناپذیرند، اما همین

زندگی بی رحم، خودش توان موجهه با همۀ این سخت ها را به تو خواهد داد...

دخترکم در ناباوری هایت به خاطر داشته باش که این دنیا امنیت و آسایش را

فقط در تلاش تو برای بزرگ شدن به تو هدیه خواهد کرد!

از اولین لحظه ای که پا در این دنیا می گذاری تا لحظه ای که می روی،

در تقلا به سر خواهی برد، اما کمی که بگذرد، کمی که تجربه کنی، خواهی دید

این تقلاها، هر چند تلخ، طعم زندگی دارند!

طعم زندگی در این تلخ ها خلاصه می شود و تو روزی به این تلخ ها عشق خواهی ورزید!

ولع پیدا می کنی برای هر چه بیشتر و بیشتر زندگی کردن، برای تجربه کردن،

حتی تجربه های جانکاه!

دخترکم،

مادرت خودآزار نیست، اما عاشق دردهای زندگی شده است و زندگی بی درد را نمی خواهد.

شاید روزی از من بپرسی چرا آمده ای؟ و آمدنت را به خودخواهی غریزۀ مادری ام

نسبت دهی، اما همان روز این نوشته را نشان ت می دهم و می گویم:

" آمدنت را آرزو کردم تا در میان رنج های جبری زندگی، خوشبختی را تجربه کنی،

که این خوشبختی با ارزش تر از آن است که زندگی را نخواهی".

هیچ گاه زندگی را بی درد مخواه دخترکم...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

اردیبهشت از آن ماههای لعنتی ست که در آن کوه می چسبد ، دریا می چسبد ،

با دوستان در خیابان ها بودن می چسبد..

در خانه بودن و ولو شدن روی مبل می چسبد، تمام رنگها برای پوشیدن خوب است

هوا جان می دهد برای عاشقی کردن....

انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی ست که

یک ماه برایش کم است و باید کمه کمش شش ماه تمدید شود 

وه ه ه ه چه زیباست این اردیبهشت..............

واسه دیدن عکسهای اردیبهشتی دخملی برید ادامه مطلب

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

به نام خدا

موضوع انشاء : خوشبختی

خوشبختی یعنی قلب پدرت بتپد

پایان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ