دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

سلام فرشته کوچولو ، سلام عشق مامان..........

یه پست جدید با یه خبر خیلی جدید ، دیگه به امید خدا دخمل مامانی فکر کنم واسه همیشه

با شیشه اش هم خداحافظی کرد..... 

گوش شیطون کر ، یه چند روزیه توی ترک هستی.....البته بماند که یه کم بهانه گیر شدی 

بد خواب شدی ولی به سختی اش می ارزه مامانی جوووون

دخترم خانومی شده واسه خودش بعد از پروژه پوشک که خیلی راحت

باهمون همکاری کردی................

پیش خودم فکر میکردم واسه از شیشه گرفتنت خیلی اذیتم کنی که

خدا روشکر مثل همیشهخیلی منطقی باهاش کنار اومدی....

ممنون عشق مامان...ممنون گل من...عاشقتم  

یه شب سر شیشه ایی که خیلی دوسش داشتی و یه کم دارچین زدم و دادم بخوری و...

تا توی دهنت کردی از طعم دارچین بدت اومد و شیشه دادی به من، منم یه نگاهی کردم و 

بو کشیدم و گفتم وااااااای چه بوووووووی بددددددددی میددده 

میخوای شیرت و توی یه لیوان نی دار خشکل بریزم؟؟؟؟تو هم قبول کردی ....

اگر چه که اون شب تا صبح چند بار شیر و شیشه تو هی توی خواب ازمن طلب میکردی

ولی سختیش همون شب بود 

 

خداحافظی آندیا با شیشه جاااااااااااااااااااااااان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤

حال این روزهایم خوب نیست....

اندوه سرک کشیده تا ته پستوهای وجودم ، رد بی حوصلگی روی لکه های فنجان های

دسته دار کریستالی دیده می شود..

آسمان ابری این روزها هم آدم را از بیخ میگیرد. یک چیز (چیزی که اسمش را نمیدانم 

اما حسش اصلا خوب نیست )نشسته وسط سینه ام ،نوشته هایم ضجه میزنند..

 و دخترک 2/5 ساله من بیخیال همه اینها پشت سر مادرش ، عروسکهایش را ردیف کرده و

برایشان داستان می سراید.....یکی بود یکی نبود.....

و خدا را شکر که او شاد است ......

این روزها......

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده ، برای شیطنت های بی وقفه 

بیخیالی های هر روزه 

ناز و کرشمه های من و آیینه ، خنده های بلند و بی دلیل ، برای آن احساسات

مهار نشدنی......

حالا اما..................................

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده !!!!

چه قدی کشیده طاقتم!!!!

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!!!

چه شیشه ایی بودم روزی ،حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم ،اینگونه اطمینانش بیشتر است !

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پرسکوت امروز گرفته است.

این روزها لحن حرفهایم آنقدر جدی است که خودم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقه سر نمیدهم ،تنها به لبخندی اکتفا میکنم....

چه پسوند عجیبی ست کلمه خانم !!!!

همین که پس از  اسمت می نشیند ، تمامی سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد و به 

جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد.

نه اینکه تمام اینها بد باشد  ، نه!! فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک 

حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن بمیرد.!!!!!!!!!!!!!!!

عزیز مادر :

کاش هیچ وقت نتوانی این حال مرا درک کنی ، کاش همیشه شاد و سر خوش بمانی 

کاش......

دخترکم :

زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند

تو نترس و زن بمان...

احمق‌ها همیشه زیادند

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر

که اگر بترسی

رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی دوست داری
 

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
 

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
 

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
 

شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
 

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
 

دست خودت نیست ، زن که باشی
 

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
 

و قناعت می کنی به رویای حضورش
 

به این امید که او خوشبخت باشد
 

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام و هزار تا سلام به دخمل ناز مامان...فرشته کوچولوی خودم:

 

دیروز جمعه بود و با اینکه پاییز بود ، اما هوا عالی بود .منم یهویی هوس کردم

از این پاییز خوشگل و خوشرنگ با دخملیم توی یه پارک با یه عالمه درخت

و برگهای پاییزی عکس بگیرم...

دوربین و برداشتم و طبق روال قبل من و تو و خاله فرزانه و نونی

(البته به زبان شیرین آندیایی )یعنی همون نیلوفر و نگین راهی پارک ملت شدیم...

 

واااااای که چقدر همه جا زیبا و خوشرنگ شده و بود.. 

تو هم مثل همیشه شدی سوژه مورد نظر عکسهای من و...........

باید ببینی این عکس های دخملی منو.....

پس بیا دنبال من....لطفا....

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آبان 1393 توسط مامان مریم ❤

چقدر خوبه آدم یهویی بدون هیچ بهونه ایی هوس کنه واسه دخملش بنویسه...

نه سلامی نه علیکی ...یهو بزنه توی وبلاگ و بنویسه و بنویسه..تا یه روز دخترش بخونه و

بدونه چه مامان عاشقی داشته......

اونم یه موقعی که فرشته کوچولوش آروم جلوش خوابه و مامانش هم داره با صدای

نفس های دخملیش عشق میکنه...حال میکنه.....

تازه اونم توی ظهر سرد پاییزی ......که توی خونه آدم از همه جا گرم و نرمتره....

همیشه یه بهونه ایی واسه نوشتن جور میکنم و میام وبلاگ تو آپ میکنم اما امروز سرزده

اومدم یه گپی باهات بزنم و برم......

این روزا اونقدر شیرین شدی که دارم مرض قند میگیرم از دستت...

حسابی خانوم شدی و من و بابایی هی نگات میکنیم و هی حال میکنیم فکر کنم خودتم 

میفهمی چون این جور موقع ها بیشتر و بیشتر شیرین کاری واسمون در میاری

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 17 آبان 1393 توسط مامان مریم ❤
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط مامان مریم ❤

و اما قسمت سوم عکسهای سفر

چقدر زیاد بود...خندونک

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

 

قسمت دوم عکسها بیشترش مربوط به دریا بود

که حسابی تو رو سر شوق آورده بود

امسال واسه آب بازی و مایو پوشیدن حسابی بزرگ بودی و منم از قبل واسه دخملی جووونم

با کلی ذوق و شوق مایو خریدم

زیادی پر حرفی نمیکنم و با هم میریم سراغ عکسها

این شما و اینم عکسهای آندیا خانووم ما

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام و صد سلام به همه دوست جوونیای گلم و دخمل قشنگ مامان

بازم مثل همیشه عذرخواهی میکنم که دیر به دیر میام و وبلاگ و آپ میکنم....

دیگه گرفتاری و سر کار و بچه داری و.......بازم بگم اشکم در اومد ٰ شما چی؟؟؟؟؟گریهگریهگریه

اما اینبار با دست پر اومدم با یه عالمه عکس و خاطره از سفر شمال

این اولین سفری بود که با ماشین می رفتیم البته از وقتی به دنیا اومدی

سفر رفتیم ولی با هواپیما

وقتی 5 ماهه بودی 3 نفری رفتیم کیش و  زمانیکه یکسال و نیمه بودی رفتیم

قشم و حالا در سن

دوسال و دو ماهگیت یه سفر به سوی سواحل دریای خزر.....

این سفر سختی ها و شیرینی های خاص خودش و داشت اما بهتر

از اون چیزی بود که  

فکرش و میکردیم....بعضی اوقات اونقدر آروم وساکت روی صندلی عقب

مشغول بازی بودی که

حسابی ما رو حیرت زده میکردی و گاهی هم یه همه چی و بهم میریختی و میزدی

زیر گریه که البته

این تا حدودی طبیعیه...بهرحال ماهم که آدم بزرگ بودیم یه جاهایی و یه وقتهایی

دوست داشتیم از

ماشین بیایم بیرون و یه بادی به سرمون بخوره تو که دیگه جای خود داشتی

ولی بهرحال سفر خوبی بود.ممنونم از اینکه به من و بابایی حال دادی

و بد اخلاقی نکردی ...ممنون

که مریض نشدی ....و گذاشتی به همه خوش بگذره

توی این سفر ما تنها نبودیم مامان جون و باباجون. خاله فرزانه ونیلوفر و نگین

وخانواده دایی مجید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

 

میدونی مامانی ٰ من میگم آفرینش هر دختری حاکی از یه لبخند خداست ٬

برا همینم هست که تولد

هر دختری برا مامان باباش سراسر نور و رحمته ٬ بی جهت نیست که

دوای دردا و گرفتاریها و

عصبانیتهای گاه و بیگاه بزرگترا هم نیگاه به چهره ی شاد و خندون

دختری ٍ خوشگلشونه ٬ برا

عزیزدلم بایست بگم نقطه ضعف بداخلاقترین و اخموترین باباهاو مامانای

دنیا هم دیدن دندونای

صدفی و الماسگون و چهره های خوشحال دختراشونه ٬ میدونی عزیزم

شمیم دیدن ابروهای کمون

و چشمای معصوم و گونه های عروسکی و صورت تراشیده از برگ گل تو

وقتی آراسته به لبخند زیبا

و نمکینت میشه ٬ هزار هزار بار بیش از هر عطر یاس و رازقی

جان و روح من و بابایی و جلا میده و

هر غم و رنجی رو از وجودمون زائل میکنه ٬ بهمین خاطر هم از تو میخوام

هیچوقت دیدن خنده هاتو

از ما دریغ نکنی ٬ دختر خوشگلم به بهونه ی امروز بابت همه ی وقتایی که

دریای احساس و عاطفه

و محبت تورو ندیدم و خدای ناکرده رنجوندمت ٬ از تو عذرخواهی میکنم

و به تو یادآوری میکنم عشق

و علاقه ی مامانا به دخترشون همیشگی و مستدامه ٬

برات آرزوی خوشبختی و شادی و موفقیت دارم

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

دخترک زیبا روی من سلام

از آخرین باری که برات نوشتم خیلی میگذره. شرمنده جان مادر سرم خیلی شلوغه.این روزها حتی برای کارهای روزمره 

به دنبال وقت میگردم....شرمنده ام....

 دخترکم امروز که دارم برات مینویسم تو 2 سال و 1 ماه و 24 روز داری امیدم. آره دخترم تو خیلی بزرگ شدی 2 سالگی

یعنی خیلی بزرگ عزیزم. اینقدر روزهای با هم بودنمون شیرین شده که جایی برای نوشتن نزاشته.

تو خیلی شیرین شدی. راه و رسم دلبری رو یاد گرفتی. این روزها صبحها تو به مهد میری و من سر کار.

ظهرها با هم بر میگردیم خونه و3 تایی باهمیم..من و تو و بابایی.....

عزیزکم :خیلی دوستت دارم. مادر تو بودن شیرین ترین حس برای من بوده و هست

 

دیم خونه



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 تير 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام عزیزم...خوبی ،خوشی......

این اولین پست  فصل تابستونه....3 روز از شروع تابستون گذشته و هوا وحشتناک گــــــرمه....

9 روز دیگه تا تولدت مونده...وای چقدر من کار دارمخندونک

یه چند هفته ایی هست که بازیهای جام جهانی شروع شده هر چند که توی خونه ما چندان خبری

نیست ، چون بابایی خیلی علاقه ایی به دیدن فوتبال نداره ...

اما خوب دیگه وقتی پای تیم ملی خودمون باشه فرق میکنه.....محبت

یکی از پر ببنندا ترین بازیها ، بازی بین تیم ملی ایران -آرژانتین بود که اگر چه همه خودمون و واسه

یه باخت جانانه آماده کرده بودیم ولی الحق بپه هامون خوب بازی کردن...البته تا دقیقه 91 چون توی

وقت اضافه جناب آقای مسی یه گل غافلگیرانه زد و دروازه ایران و باز کرد وهمه رو توی خماریش

گذاشت گریهگریه

اینم عکسهای دخملی توی روز بازی ایران - آرژانتین

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 تير 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی ، من باز اومدم با سری دوم عکسهای بهاری آندیا جووونی....

عاشقه بهار و هوای بهاریشم...عاشقه اینم که کار و زندگی نداشته باشم یه دوربین بردارم و هی ازت 

عکس بگیرم...عکسهای هنری و رومانتیک.....

اگر چه که خیلی توی این مدت بیکارنبودم ولی از دخملی هم غافل نبودم و یه دستی هم به دوربین 

رسوندم......

واسه دیدن عکسهای آندیا جوووونی برین ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 خرداد 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام...دختر گلـــــــــــــــــــــــــــم ، سلام عزیــــــــــــــــــــــــزم

اومدم با 1000 تا عذرخواهی ،ببخش مامانی که دیر به دیر میام به وبلاگت سر میزنم .این روزا سرم یه کم شلوغه. هم سر کار هم رسیدگی به دخمل خانومی و هم کارهای خونه  باعث شده از وبلاگت غافل بشم....ولی عوضش با دست پر اومــــــــــــــــــــــــدم ...با یه عالمه عکسهای خوشگل از روزهای بهاری دخملی.....

 

راستی دخملی من ، تا تولدت فقط چند روز دیگه مونده ، یه چیزی حدود 18 روز دیگه و من حسابی در گیرشم....

حالا فعلا حرفی نمیزنم....بمــــــــــــــــــــــــــــــــاند

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم !
به اندازه ی تمام ثانیه های این 1 سال و 11ماهی  که گذرانده ایم ، دوستت دارم ...
به اندازه ی تماااااام دنیا .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 خرداد 1393 توسط مامان مریم ❤

گلبرک لطیف من؛ناز دردانه ی 22 ماهه من :

شیرین زبانی های این روزهایت را چگونه بنویسم که حق مطلب را ادا کند؟
که وقتی می گویم جز خوردن و مچاله کردنت راهی نیست، بفهمی که حقیقتا" راهی نیست!!
باید بزرگ شوی، خودت ببینی و بشنوی!

حتــــم دارم روزی که این نوشته ها را می خوانی ؛
لبخند ملیحی بر لبانت نقش بسته ...

لبخندی از سر شوق ، از خاطرات خوش کودکی .
لبخندی از روزهای اول جمله گفتنت ...
که برایت باور نکردنی ست این گونه بودنت را ، این گونه کوچک و تازه کار بودنت را !

 

عزیز بی همتای من ؛

فردا ، تو می خوانی و تصور می کنی و لبخند می زنی ،
امروز ، من می نویسم و تصور می کنم و لبخند می زنم ...

دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرکم :

من خدا را به بهترین نام هایش قسم دادم ؛
برای خوشبختی تو ...
 
خوب باش مادر ...

22 ماهگیت مبارکت باشد همه وجود من

اینهایی که گفتم، همه ی احوالات  این روزهای تو اند...

راستی؛
حواست هست که چقدر دوستت دارم؟!!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ