دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

 

میدونی مامانی ٰ من میگم آفرینش هر دختری حاکی از یه لبخند خداست ٬

برا همینم هست که تولد

هر دختری برا مامان باباش سراسر نور و رحمته ٬ بی جهت نیست که

دوای دردا و گرفتاریها و

عصبانیتهای گاه و بیگاه بزرگترا هم نیگاه به چهره ی شاد و خندون

دختری ٍ خوشگلشونه ٬ برا

عزیزدلم بایست بگم نقطه ضعف بداخلاقترین و اخموترین باباهاو مامانای

دنیا هم دیدن دندونای

صدفی و الماسگون و چهره های خوشحال دختراشونه ٬ میدونی عزیزم

شمیم دیدن ابروهای کمون

و چشمای معصوم و گونه های عروسکی و صورت تراشیده از برگ گل تو

وقتی آراسته به لبخند زیبا

و نمکینت میشه ٬ هزار هزار بار بیش از هر عطر یاس و رازقی

جان و روح من و بابایی و جلا میده و

هر غم و رنجی رو از وجودمون زائل میکنه ٬ بهمین خاطر هم از تو میخوام

هیچوقت دیدن خنده هاتو

از ما دریغ نکنی ٬ دختر خوشگلم به بهونه ی امروز بابت همه ی وقتایی که

دریای احساس و عاطفه

و محبت تورو ندیدم و خدای ناکرده رنجوندمت ٬ از تو عذرخواهی میکنم

و به تو یادآوری میکنم عشق

و علاقه ی مامانا به دخترشون همیشگی و مستدامه ٬

برات آرزوی خوشبختی و شادی و موفقیت دارم

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤

دخترک زیبا روی من سلام

از آخرین باری که برات نوشتم خیلی میگذره. شرمنده جان مادر سرم خیلی شلوغه.این روزها حتی برای کارهای روزمره 

به دنبال وقت میگردم....شرمنده ام....

 دخترکم امروز که دارم برات مینویسم تو 2 سال و 1 ماه و 24 روز داری امیدم. آره دخترم تو خیلی بزرگ شدی 2 سالگی

یعنی خیلی بزرگ عزیزم. اینقدر روزهای با هم بودنمون شیرین شده که جایی برای نوشتن نزاشته.

تو خیلی شیرین شدی. راه و رسم دلبری رو یاد گرفتی. این روزها صبحها تو به مهد میری و من سر کار.

ظهرها با هم بر میگردیم خونه و3 تایی باهمیم..من و تو و بابایی.....

عزیزکم :خیلی دوستت دارم. مادر تو بودن شیرین ترین حس برای من بوده و هست

 

دیم خونه



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط مامان مریم ❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 تير 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام عزیزم...خوبی ،خوشی......

این اولین پست  فصل تابستونه....3 روز از شروع تابستون گذشته و هوا وحشتناک گــــــرمه....

9 روز دیگه تا تولدت مونده...وای چقدر من کار دارمخندونک

یه چند هفته ایی هست که بازیهای جام جهانی شروع شده هر چند که توی خونه ما چندان خبری

نیست ، چون بابایی خیلی علاقه ایی به دیدن فوتبال نداره ...

اما خوب دیگه وقتی پای تیم ملی خودمون باشه فرق میکنه.....محبت

یکی از پر ببنندا ترین بازیها ، بازی بین تیم ملی ایران -آرژانتین بود که اگر چه همه خودمون و واسه

یه باخت جانانه آماده کرده بودیم ولی الحق بپه هامون خوب بازی کردن...البته تا دقیقه 91 چون توی

وقت اضافه جناب آقای مسی یه گل غافلگیرانه زد و دروازه ایران و باز کرد وهمه رو توی خماریش

گذاشت گریهگریه

اینم عکسهای دخملی توی روز بازی ایران - آرژانتین

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 تير 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی ، من باز اومدم با سری دوم عکسهای بهاری آندیا جووونی....

عاشقه بهار و هوای بهاریشم...عاشقه اینم که کار و زندگی نداشته باشم یه دوربین بردارم و هی ازت 

عکس بگیرم...عکسهای هنری و رومانتیک.....

اگر چه که خیلی توی این مدت بیکارنبودم ولی از دخملی هم غافل نبودم و یه دستی هم به دوربین 

رسوندم......

واسه دیدن عکسهای آندیا جوووونی برین ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 خرداد 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام...دختر گلـــــــــــــــــــــــــــم ، سلام عزیــــــــــــــــــــــــزم

اومدم با 1000 تا عذرخواهی ،ببخش مامانی که دیر به دیر میام به وبلاگت سر میزنم .این روزا سرم یه کم شلوغه. هم سر کار هم رسیدگی به دخمل خانومی و هم کارهای خونه  باعث شده از وبلاگت غافل بشم....ولی عوضش با دست پر اومــــــــــــــــــــــــدم ...با یه عالمه عکسهای خوشگل از روزهای بهاری دخملی.....

 

راستی دخملی من ، تا تولدت فقط چند روز دیگه مونده ، یه چیزی حدود 18 روز دیگه و من حسابی در گیرشم....

حالا فعلا حرفی نمیزنم....بمــــــــــــــــــــــــــــــــاند

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم !
به اندازه ی تمام ثانیه های این 1 سال و 11ماهی  که گذرانده ایم ، دوستت دارم ...
به اندازه ی تماااااام دنیا .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 خرداد 1393 توسط مامان مریم ❤

گلبرک لطیف من؛ناز دردانه ی 22 ماهه من :

شیرین زبانی های این روزهایت را چگونه بنویسم که حق مطلب را ادا کند؟
که وقتی می گویم جز خوردن و مچاله کردنت راهی نیست، بفهمی که حقیقتا" راهی نیست!!
باید بزرگ شوی، خودت ببینی و بشنوی!

حتــــم دارم روزی که این نوشته ها را می خوانی ؛
لبخند ملیحی بر لبانت نقش بسته ...

لبخندی از سر شوق ، از خاطرات خوش کودکی .
لبخندی از روزهای اول جمله گفتنت ...
که برایت باور نکردنی ست این گونه بودنت را ، این گونه کوچک و تازه کار بودنت را !

 

عزیز بی همتای من ؛

فردا ، تو می خوانی و تصور می کنی و لبخند می زنی ،
امروز ، من می نویسم و تصور می کنم و لبخند می زنم ...

دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرکم :

من خدا را به بهترین نام هایش قسم دادم ؛
برای خوشبختی تو ...
 
خوب باش مادر ...

22 ماهگیت مبارکت باشد همه وجود من

اینهایی که گفتم، همه ی احوالات  این روزهای تو اند...

راستی؛
حواست هست که چقدر دوستت دارم؟!!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 توسط مامان مریم ❤

 

عزیز دل مــــــــــــــــادر :

دومین بهار زندگی ات هم از راه رسید و تو شادمان و خندان شاهد زیباترین

روزهای کودکیت هستی  و من و پدرت مست مست غرق این روزهای تـــــــــــــــــــو

کاش این روزها تمام نشود و بماند تا ابد ، کـــــــــــــــــــــــــــــــاش

با تو؛ لحظاتی را گذراندم که جز زیبایی در آن ندیدم!

هرچه بود عشق بود و شور کودکی و دنیای پاک تو...

با تو بهترین ها را تجربه کردم...

 

عیدت مبارک

دخترک 21 ماهه من

مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

آغاز سال یکهزار و سیصد و نود سه

لحظه تحویل سال : ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک رسیده اینک بهار

خوش بحال روزگار.....

 

عیدت مبارک عزیز مامان

همیشه سلامت و تندرست باشی

و

لبت پر خنــــــــــــــــــــــــده

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 15 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

مامانی :

امسال با وجود اینکه سرکار میرفتم و نسبت به سال قبل خیلی خیلی گرفتار تر بودم

ولی بازم سعی کردم واست یه تقویم ساده و خوشگل درست کنم....امیدوارم خوشت بیا ...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام دخترک ناز مامان ، سلام عشق مامان

اخرین دقایق سال 92 رو داریم در کنار هم میگذرونیم و هر روز داری بزرگ و بزرگ

و بزرگتر میشی.

اینم یه متن زیبا و با معنا تقدیم به تو فرشته کوچولو ی من :

یادت باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداری حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.

یادت باشد که دیگران را دوست بداری آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهی باشند

یادت باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگری

که تو اگر خود با خویشتن آشتی نکنی هیچ شخصی نمی تواند ترابا خود آشتی دهد

یادت باشد که خودت با خودت مهربان باشی

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد..

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مامان مریم ❤

انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای 18 ماهگی ات نوشتم.

چقدر زود یک ماه گذشت.

امروز، 19 ماهه شدی...

الان که دارم مینویسم ، یه دخمل 1 سال و 7 ماهه و 0 روزه یی

دخترک شیرین من ،،

19 ماهه شدنت مبارک .

بزرگ تر شدنت مبارک .

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 بهمن 1392 توسط مامان مریم ❤

13 ام این ماه که آمد، برای تو، تغییر دیگری در پی داشت.
برای من و پدرت، رنگش فرق می کرد.
حس و حالش هم...

این سومین، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش.
پایان هر نیم سال، یک تغییر!

اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی.
دومی را هم، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی، و تولدت.

 

و حالا سومین آن، 1 سال و نیمه ی من؛

تغییرش، به پایان رسیدن واکسن هایت بود.
همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون، گفت:
"خب، واکسن های دخترت تمام شد و رفت تا 6 سالگی."
همان که وقتی گفت، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول، لازم ست.

و من به یقین می گویم که با حرف دومش لرزیدن دلم را احساس کردم، مُردم!
و ثانیه ای حرفهایش را نشنیدم و ندیدمش...
که تو را می دیدم!
تو، با لباس فرم مدرسه و کیفی که بر پشت گذاشته ای.
دلم می خواست دنیا می ایستاد و من تا ابــــــد نگاهت می کردم.

چقدر این روزها تو را تصور می کنم و حــــظ ات را می برم .
ببین الان که تصور ست، اینگونه ام، وای از روز و لحظات موعود!
می دانم که می میرم.


دخترکم :

نمی دانی این روزها، چقدر بیشتر دوستت دارم.

چقدر بیشتر برایت می میرم.

ممنونم که هستی.

 

. دوستت دارم.



 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 دی 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 دخترکم :

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

امسال عید واسه شب یلدا خونه مامان جون بودیم...یعنی به عبارتی مهمون مامان جون و

باباجون بودیم....خاله فرزانه و دایی مجید هم بودن وحسابی جای دایی جواد خالی بود..

که البته  با اونم  تلفنی صحبت کردیم ویه کم رفع دلتنگی شد....

مامانی جون : این دومین یلدایی هست که تو کنارمونی و حسابی توی این شبهای سرد

پاییزی با شیرین کاریهات به زندگیمون گرمادادی....

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و لبات پر از خنده باشه.....

 


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 

به بهانه 17 ماهگیت نشستم  و لپ تاپ و گذاشتم روی پام و شروع کردم

به نوشتن ، هنوز توی خواب

ناز هستی وامیدوارم تا آخر نوشتن  من هم بیدار نشی...

17 ماه گذشت ، اگه مثل خیلی ها بگم زود گذشت که یه کم دروغ گفتم

شاید جند سال دیگه که برگردم و خاطراتم و مرور کنم اون موقع گذر

زمان واسم سریع باشه

اما الان نه........

خصوصا از زمانی که رفتی مهد کودک و هر روز یه سوغاتی جدید

(ویروس)واسمون  از مهد میاوردی.

مادر بودن سخترین کار دنیاست....

توهم یه روز مادر میشی و تمام این حرفهای منو با گوشت و پوستت لمس میکنی

 

گاهی اون قدر دلت میگیره و میخوای بلند بلند گریه کنی ولی فقط

بخاطر اون نگاه معصومی

 که به تو خیره شده تمام اشکهات رو در خودت فرو میبری و لبخند

میزنی تا اینکه مبادا لحظه ای

 عزیزت نگران بشه و احساس ناامنی بکنه.

چقدر مادر بودن سخته ... وقتی میبینی عزیزترین موجود زندگیت

کسالت داره و داره توی تب میسوزه و تب بند بند

وجودش رو به آتیش کشونده و کار زیادی از دستت برنمیاد

و فقط از شب تا خود صبح اشک میریزی و حتی نمیزاری همسرت

متوجه اشکهای تو بشه

 که مبادا دیگران برچسب بیش از حد حساس بودن رو به تو بچسبونند.

خیلی سخته مادر بودن و اینها تنها قسمتی از سختیهاشه

و چقدر شیرین تمام لحظات با تو بودن

که آنچنان به زندگی من و پدرت رنگ و بوی تازه ای بخشیدی که

حتی حاضر نیستم ثانیه ای

زندگی بدون تو رو تجربه کنم ...

لحظاتی که تو برامون میسازی و

خونمون رو پر میکنی از صدای خنده های دلنشین و صادقانه ات ؛

هرقدر هم که خستگی

تمام توانش رو به کار ببره که خنده رو از لبهای ما بگیره ولی تو

نمیزاری و ثانیه های

زندگیمون رو آنچنان زیبا میسازی که همه غم و غصه های دنیا رو از یاد میبریم

اینم گوشه ایی از عکسهای 17 ماهگی گل دخترم


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر 1392 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ