بستن تبلیغات

❤ آنـــــــدیا فرشـــــته کوچک مـــــن ❤

 


 

 

 

دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

 

عزیز دل مــــــــــــــــادر :

دومین بهار زندگی ات هم از راه رسید و تو شادمان و خندان شاهد زیباترین

روزهای کودکیت هستی  و من و پدرت مست مست غرق این روزهای تـــــــــــــــــــو

کاش این روزها تمام نشود و بماند تا ابد ، کـــــــــــــــــــــــــــــــاش

با تو؛ لحظاتی را گذراندم که جز زیبایی در آن ندیدم!

هرچه بود عشق بود و شور کودکی و دنیای پاک تو...

با تو بهترین ها را تجربه کردم...

 

عیدت مبارک

دخترک 21 ماهه من

مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

آغاز سال یکهزار و سیصد و نود سه

لحظه تحویل سال : ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک رسیده اینک بهار

خوش بحال روزگار.....

 

عیدت مبارک عزیز مامان

همیشه سلامت و تندرست باشی

و

لبت پر خنــــــــــــــــــــــــده

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 15 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

مامانی :

امسال با وجود اینکه سرکار میرفتم و نسبت به سال قبل خیلی خیلی گرفتار تر بودم

ولی بازم سعی کردم واست یه تقویم ساده و خوشگل درست کنم....امیدوارم خوشت بیا ...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 فروردين 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام دخترک ناز مامان ، سلام عشق مامان

اخرین دقایق سال 92 رو داریم در کنار هم میگذرونیم و هر روز داری بزرگ و بزرگ

و بزرگتر میشی.

اینم یه متن زیبا و با معنا تقدیم به تو فرشته کوچولو ی من :

یادت باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداری حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.

یادت باشد که دیگران را دوست بداری آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهی باشند

یادت باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگری

که تو اگر خود با خویشتن آشتی نکنی هیچ شخصی نمی تواند ترابا خود آشتی دهد

یادت باشد که خودت با خودت مهربان باشی

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد..

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مامان مریم ❤

انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای 18 ماهگی ات نوشتم.

چقدر زود یک ماه گذشت.

امروز، 19 ماهه شدی...

الان که دارم مینویسم ، یه دخمل 1 سال و 7 ماهه و 0 روزه یی

دخترک شیرین من ،،

19 ماهه شدنت مبارک .

بزرگ تر شدنت مبارک .

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 بهمن 1392 توسط مامان مریم ❤

13 ام این ماه که آمد، برای تو، تغییر دیگری در پی داشت.
برای من و پدرت، رنگش فرق می کرد.
حس و حالش هم...

این سومین، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش.
پایان هر نیم سال، یک تغییر!

اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی.
دومی را هم، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی، و تولدت.

 

و حالا سومین آن، 1 سال و نیمه ی من؛

تغییرش، به پایان رسیدن واکسن هایت بود.
همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون، گفت:
"خب، واکسن های دخترت تمام شد و رفت تا 6 سالگی."
همان که وقتی گفت، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول، لازم ست.

و من به یقین می گویم که با حرف دومش لرزیدن دلم را احساس کردم، مُردم!
و ثانیه ای حرفهایش را نشنیدم و ندیدمش...
که تو را می دیدم!
تو، با لباس فرم مدرسه و کیفی که بر پشت گذاشته ای.
دلم می خواست دنیا می ایستاد و من تا ابــــــد نگاهت می کردم.

چقدر این روزها تو را تصور می کنم و حــــظ ات را می برم .
ببین الان که تصور ست، اینگونه ام، وای از روز و لحظات موعود!
می دانم که می میرم.


دخترکم :

نمی دانی این روزها، چقدر بیشتر دوستت دارم.

چقدر بیشتر برایت می میرم.

ممنونم که هستی.

 

. دوستت دارم.



 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 دی 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 دخترکم :

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

امسال عید واسه شب یلدا خونه مامان جون بودیم...یعنی به عبارتی مهمون مامان جون و

باباجون بودیم....خاله فرزانه و دایی مجید هم بودن وحسابی جای دایی جواد خالی بود..

که البته  با اونم  تلفنی صحبت کردیم ویه کم رفع دلتنگی شد....

مامانی جون : این دومین یلدایی هست که تو کنارمونی و حسابی توی این شبهای سرد

پاییزی با شیرین کاریهات به زندگیمون گرمادادی....

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و لبات پر از خنده باشه.....

 


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 

به بهانه 17 ماهگیت نشستم  و لپ تاپ و گذاشتم روی پام و شروع کردم

به نوشتن ، هنوز توی خواب

ناز هستی وامیدوارم تا آخر نوشتن  من هم بیدار نشی...

17 ماه گذشت ، اگه مثل خیلی ها بگم زود گذشت که یه کم دروغ گفتم

شاید جند سال دیگه که برگردم و خاطراتم و مرور کنم اون موقع گذر

زمان واسم سریع باشه

اما الان نه........

خصوصا از زمانی که رفتی مهد کودک و هر روز یه سوغاتی جدید

(ویروس)واسمون  از مهد میاوردی.

مادر بودن سخترین کار دنیاست....

توهم یه روز مادر میشی و تمام این حرفهای منو با گوشت و پوستت لمس میکنی

 

گاهی اون قدر دلت میگیره و میخوای بلند بلند گریه کنی ولی فقط

بخاطر اون نگاه معصومی

 که به تو خیره شده تمام اشکهات رو در خودت فرو میبری و لبخند

میزنی تا اینکه مبادا لحظه ای

 عزیزت نگران بشه و احساس ناامنی بکنه.

چقدر مادر بودن سخته ... وقتی میبینی عزیزترین موجود زندگیت

کسالت داره و داره توی تب میسوزه و تب بند بند

وجودش رو به آتیش کشونده و کار زیادی از دستت برنمیاد

و فقط از شب تا خود صبح اشک میریزی و حتی نمیزاری همسرت

متوجه اشکهای تو بشه

 که مبادا دیگران برچسب بیش از حد حساس بودن رو به تو بچسبونند.

خیلی سخته مادر بودن و اینها تنها قسمتی از سختیهاشه

و چقدر شیرین تمام لحظات با تو بودن

که آنچنان به زندگی من و پدرت رنگ و بوی تازه ای بخشیدی که

حتی حاضر نیستم ثانیه ای

زندگی بدون تو رو تجربه کنم ...

لحظاتی که تو برامون میسازی و

خونمون رو پر میکنی از صدای خنده های دلنشین و صادقانه ات ؛

هرقدر هم که خستگی

تمام توانش رو به کار ببره که خنده رو از لبهای ما بگیره ولی تو

نمیزاری و ثانیه های

زندگیمون رو آنچنان زیبا میسازی که همه غم و غصه های دنیا رو از یاد میبریم

اینم گوشه ایی از عکسهای 17 ماهگی گل دخترم


 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

آرام جانم!

این روزهاکلمات همچون دُر از دهان پاکت بیرون می آیندورنگ می دهند

 

 

به روزانه های من

بگذار تا زین پس برایت بنویسمشان,بلکه یادم نرود جابه جا گفتن اصواتت

 

را پس و پیش گفتن حروفت را.بنویسمشان تا یادم بماند.....

آن روزی که متنی را میخوانی ,بلند,رسا ,شیوا..  شاهزاده کوچک من

یادم بماند این قصه از کجا شروع شد.

1- بابا

2- مامان

3- خاله

4-زری جوون (مربی مهد کودکت ) : آتی توون

5- آب بده

6-ماست : ما

7-بده

8- بگیر : بی

9-پستونک : پیسی

10- می خوام : خا

11- الو : ادو

اينهايي كه گفتم همه احوالات حرفهاي اين روزهاي تواند...

راستي !حواست هست كه چه قدر دوستت دارم.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آذر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

واسه دیدن عکسها برید ادمه مطلب البته لطفا

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 

سلام و صد تا سلام به همه دوستهای گل وبلاگی خودم که توی این مدتی

که ما توی سفر بودیم

کلی با پیامهای قشنگشون به من و دخملی ما رو شرمنده کردن مرسی

دوست جووونی ها

و دوم سلام به دخملی گل و گلاب که توی این مسافرت خداییش به من و بابایی حال

داد...اگر چه که یه جاهایی درجه شیطونیت میزد بالا و

 یه لحظه هایی بابایی از دستت موهای سرش سیخ

 میشد ولی  دیگه اقتضای سن و بچه گیته عزیزززم...

به قول مامانم بچه ی سالم باید فضولی کنه وگر نه مریضه...

خوب از هر چه که بگذریم سخن سفر خوشترست.

واسه شنیدن و دیدن این سفرنامه یه سری برید ادامه مطلب البته لطفا

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

 

بازم یه بار دیگه  با این دخمل شیطون هوای مسافرت به سر ما زد ولی خدا بهمون رحم کنه چون حسابی

شیطون شدی و مسلما این مسافرت هیچ شباهتی به سفر پارسال که رفتیم کیش نخواهد داشت ، چون تو

اون موقع فقط 4 ماهت بود و الان یمسال و 4 ماهه هستی .

ولی بهرحال امروز قراره که راهی قشم بشیم و امیدوارم که دخمل ناز مامان توی این سفر یه پارچه خانوم

باشه تا خاطره خوشی از این سفر واسمون بجا بمونه  و واسه سفرهای بعدی ذوق و شوق بیشتری داشته

باشیم.....

 

امیدوارم....................

اینم دخمل مامان در حال شیطنت با چمدون سفر



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

 

  سلام عزیز دردونه ی مامان ، عشق مامان:

یک سال گذشت ...

با  همه ی خوبی ها و بدی ها

وگذر عمر چیزیست قسمت همه ی ما

می پرسی از چی یه سال گذشت؟؟؟؟

یک سال پیش توی همپین روزی .....

این خونه رو برای مشق خاطراتمون بنا کردم که الان، بعد یکسال تبدیل شده به خونه ای که

روزانه دوستای خوبمون بهش سر می زنن و برامون یادگاری می ذارن.

 

نمی دونم تا چه حد توی وبلاگ نویسی موفق بودم

ولی سعی خودم رو کردم تا از تمام روزهای شیریم با تو بودن بنویسم ، از حس خوب مادر

شدنم ، ازعاشقانه هام با تو و.....

ببخشید اگه گاهی نوشته هام ضعف داشتند ، بیش از حد بلند بودند و...

این وبلاگ یکی از بهترین اتفاقات زندگی ام را رقم زد و با دوستان گلی مثله شما اشنا

شدم که درشادی و غم با من بودید ممنون از همراهیتون....

همین طور از همسر مهربون و دلسوزم که اولین بار منو  با وبلاگ نویسی آشنا کرد بی

نهایت سپاسگذارم

اینم جدیدترین عکس از دخملی من

هدیه ای که خدا به من و بابایی داد


 


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 مهر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

عزیز دل مامان ، کاش اونقدر وقت داشتم و میتونستم هر روز تمام کارای جدیدی رو که

یاد میگیری ، یا همه شیرین زبونی هایی رو که با اونا دل منو بابا رو آب میکنی رو برات به

یادگاز ثبت میکردم، تاهمیشه واسم تازگی داشته باشه و شادی این لحظاتی  رو که برای

اولین بار کلمه ای و ادا میکنی و یا بازی رو انجام میدی برام بمونه.....

15 ماهگیت مبارک فرشته کوچولوی مامان

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مهر 1392 توسط مامان مریم ❤

 

 

دخترکم ، تو آنقدر کوچکی که از دنیای این روزهای ما بزرگترها خبر نداری....

میشناسی دنیای این روزهای ما را ؟؟؟؟؟؟؟؟

جان مادر ، ای کاش هرگز نشناسی ....ولی مگر میشود

در این روزهای سخت :

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم

خیلی کم میخندیم

خیلی تند رانندگی میکنیم

خیلی زود عصبانی میشویم

تا دیر وقت بیدار میمانیم

خیلی خسته از خواب بیدار میشویم

خیلی کم مطالعه میکنیم

اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاههای باریکتر

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر بذت میبریم

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان

از یکسوی خیابان به آن سو برویم

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون را نه.

ما اتم را شکافته ایم اما تعصب خود را نه!!!

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن ،

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداریم اما ارتباطات کمتری داریم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است مردمی بلند قامت اما شخصیت های پست

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر ، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر

درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر ، منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

جان مادر ، من به تو پیشنهاد میکنم :

هیچ چیز را در زندگیت برای موقعیت های خاص نگذار

زیرا هر روز زندگیت یک موقعیت خاص است

زمان بیشتری را با خانواده و دوستان بگذران

از جام کریستال خود استفاده کن ، و بهترین عطرت را برای روز مبادا نگه ندار

عباراتی را مانند :

"یکی از این روزها " و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کن

به امید روزهای سبز و آفتابی برای تو نازنین دخترم


نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com