دخترکم:

 

هرگز در زندگی ناامید نشو .....

یادت باشد

زیباترین باران هـــــــــــــــا

از سیــــــــــــــــاهترین ابرها می بارند....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان مریم ❤

آندیا 3 ساله شد......

امروز دخترک قصه‌های من به 3 سالگی سلام میکند...و من در بهت این بالندگی مبهوت،

خدایم را شکر می‌کنم..با لذت و تحسین نگاهش می‌کنم و به یاد می‌آورم این شعر

مرحوم حمید مصدق را :

زیباییت مرا به قصور متهم می‌کند

بی‌آنکه بداند از این همه،

سهم پرنده فقط پرواز است .....

یه سری عکسهای مختصر و خودمونی از تولد دخملی جوون میزارم ...

یه تولد خودمونی با حضور مامان و بابا و آندیا.....

تولد بعدی شاید بعد از ماه رمضان گرفته بشه....

در هر صورت دختر گلم تولدت مبارک...120 ساله بشی الهی

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 تير 1394 توسط مامان مریم ❤

خدایا شکرت می کنم برای این روزها ، برای این روزهایی که کنار فرزندم هستم ،

فرزندی که تو برایم انتخاب کردی 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

چقدر ساده خودمان را از ساده ترین حقایق آرام زندگی محروم می کنیم،

چقدر ساده یادمان می رود در یک غروب خسته، نوشیدن یک فنجان چای با یک دوست

می تواند معجزه کند.

چقدر ساده یادمان می رود قدم زدن در خیابان های این شهر شلوغ، در یک غروب

خسته و تماشای چراغ روشن ماشین ها که عجله از بی قانونیشان می بارد، می تواند

آرامش شب را به همراه داشته باشد.

چقدر ساده یادمان می رود که قرارهای هفتگی کوه اگر بشود ماهانه خیالی نیست،

اما اگر بشود سالانه و گاهی از سال هم بگذرد، چقدر روح پژمرده از خستگیمان، پژمرده تر می شود!

خودم را می گویم!

چقدر ساده مدت هاست همۀ دعوت های دور همی ها را با یک "نه" و "وقت ندارم "

رد می کنم تا به خیال خودم بیشتر بنشینم پای کارها و زندگی در حالی که از همین

دور همی های ساده، چقدر می توان انرژی گرفت برای روزهای شلوغ!

 یادم نیست آخرین باری که زنگ زدم به دوستان قدیمی ام و گفتم بیایند دور هم

جمع شوند  تا فنجان قهوۀ یا چای غروبمان را کنار هم بنوشیم کی بود!

می دانم  گاهی ساده ترین ها را برای بودن ها نادیده گرفتم.

می دانم غرق شدم در آنچه نباید و بعد، باز هم دودستی چسبیدم به کار تا تسکین آن نبایدها باشد...

امروز عصر ، در این غروب غم انگیز جمعه ایی تلخ ،یاد همۀ این ساده ها افتادم ....

که چه ساده در روزمرگی روزهایی که می توانند بهترین روزهای زندگی ام باشند،

به دست فراموشی سپرده ام...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد می توانم در چشمان کسی غرق شوم تا در نگاهش

نگفته هایش را بیابم...

امروز بعد از مدت ها هوس کردم برای کسی از احوال دلم بگویم،

نه در کلام که در همان نگاه...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد چقدر تنها شده ام در شلوغی وقایع زندگیم ،

چقدر می خواهم حضور آرامی را، که تکیه گاه خستگی هایم باشد،

چقدر می خواهم که دلم تنگ شود و بی هوا خودم را رها کنم در هوای آرام یک دوست...

و دلم سوخت برای بهترین و با نشاط ترین سال های جوانی که می تواند

ثانیه هایش سرشار باشد از عشق، نه عشق ناپختۀ نوجوانی و هیجان اوایل جوانی،

امروز دلم غنج رفت برای پختگی دوست داشتن های جوانی که بیهوده در خیالات

خام و عزای از دست دادگی، خودمان را از داشتن ش محروم کرده ایم...

امروز من در یک اتفاق ساده، دلم تنگ شد برای تصاویر زیبای ذهن م از روزهای جوانی...

خیلی دلم تنگ است.....

خدایا هستی ؟؟؟؟

چرا حضورت را حس نمی کنم.....مقصر منم ، خوب میدانم تو همیشه هستی.....

من.......................

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

دخترکم،

این دنیای بزرگ پر است از عجیب ها و غیرقابل باورها!

اما زندگی به تو یاد خواهد داد، هیچ سختی کشنده نیست!

آدمی از مشکلات بزرگ و مصیبت ها می گذرد و دردها اجتناب ناپذیرند، اما همین

زندگی بی رحم، خودش توان موجهه با همۀ این سخت ها را به تو خواهد داد...

دخترکم در ناباوری هایت به خاطر داشته باش که این دنیا امنیت و آسایش را

فقط در تلاش تو برای بزرگ شدن به تو هدیه خواهد کرد!

از اولین لحظه ای که پا در این دنیا می گذاری تا لحظه ای که می روی،

در تقلا به سر خواهی برد، اما کمی که بگذرد، کمی که تجربه کنی، خواهی دید

این تقلاها، هر چند تلخ، طعم زندگی دارند!

طعم زندگی در این تلخ ها خلاصه می شود و تو روزی به این تلخ ها عشق خواهی ورزید!

ولع پیدا می کنی برای هر چه بیشتر و بیشتر زندگی کردن، برای تجربه کردن،

حتی تجربه های جانکاه!

دخترکم،

مادرت خودآزار نیست، اما عاشق دردهای زندگی شده است و زندگی بی درد را نمی خواهد.

شاید روزی از من بپرسی چرا آمده ای؟ و آمدنت را به خودخواهی غریزۀ مادری ام

نسبت دهی، اما همان روز این نوشته را نشان ت می دهم و می گویم:

" آمدنت را آرزو کردم تا در میان رنج های جبری زندگی، خوشبختی را تجربه کنی،

که این خوشبختی با ارزش تر از آن است که زندگی را نخواهی".

هیچ گاه زندگی را بی درد مخواه دخترکم...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 25 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

اردیبهشت از آن ماههای لعنتی ست که در آن کوه می چسبد ، دریا می چسبد ،

با دوستان در خیابان ها بودن می چسبد..

در خانه بودن و ولو شدن روی مبل می چسبد، تمام رنگها برای پوشیدن خوب است

هوا جان می دهد برای عاشقی کردن....

انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی ست که

یک ماه برایش کم است و باید کمه کمش شش ماه تمدید شود 

وه ه ه ه چه زیباست این اردیبهشت..............

واسه دیدن عکسهای اردیبهشتی دخملی برید ادامه مطلب

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

به نام خدا

موضوع انشاء : خوشبختی

خوشبختی یعنی قلب پدرت بتپد

پایان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 ارديبهشت 1394 توسط مامان مریم ❤

آندیا در آستانه 3 سالگی سومین بهار زندگیش را تجربه کرد 

و البته امسال کاملا هوشیارانه نوروز را لمس کرد .....

روزهای آخر سال با دخملی مشغول درست کردن سفره هفت سین شدم...

که البته زیبا هم شد ...............

لباس عید ، عیدی گرفتن و عید دیدنی رفتن و خیلی خوب یاد گرفتی و البته خیلی هم 

خوشت اومده بود....به خصوص با عید دیدنی رفتن که حسابی حال میکردی

چون هم عیدی می گرفتی و هم یه دل سیر شکلات و آجیل و شیرینی میخوردی

و من همیشه نگران این بودم که مبادا این معده تو یه کم تعجب کنه و کار ما 

خدای نکرده به دکتر بکشه که البته اینطوری نشد (خدا رو شکر)

اینم یه گوشه ایی از نوروز 94

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

آندیا در اولین ساعات سال 1394

 

آرزو دارم خورشید رهایت نکند ، غم صدایت نکند

و تو را از دل آنکس که تبش در تن توست حضرت 

دوست جدایت نکند

خنده ات از ته دل ،گریه ات از سر شوق 

روزگارت همه شاد ، سفره ات رنگارنگ ،

و 

تنی سالم و شاد که بخندی مادام


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی جووونم :

2 ساعت دیگه تا تحویل سال مونده ، تو خوابی ومن بیدار نشستم جلوی تلویزیون 

بابایی سر کار هست و امشب باید توی تنهایی به استقبال نوروز برم....اما اشکالی نداره

فردا صبح سه تایی عید و جشن میگیریم.....

حال عجیبی دارم ، همیشه لحظه تحویل سال همین حال و دارم، دست خودم نیست

توی یه لحظه تمام روزهای تلخ و شیرین سال قبل مثل یه فیلم کوتاه از جلوی چشمام

میگذره.....و یه چیز سنگینی روی سینه ام فشار میاره و اون چیزی نیست جز 

یه بغض سنگین که یهو با تیک تیک ساعت و دعای تحویل سال میترکه.....و عجیبه از معجزه

این اشکهای سبک که یه بار سنگینی از روی دل آدم بر میداره......

بگذریم 

لحظه تحویل سال 1394 : ساعت 2و 15 دقیقه و1 1ثانیه 

روز شنبه 1 فروردین 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

همه به شما میگن :

سال خوبی داشته باشید

ولی من به شما میگم :

سال 1394 خوبی را برای خودتان خلق کنید

به فکر اومدن روزهای خوب نباشید ؛ به فکر ساختن باشید

روزهای خوب را باید ساخت

عید همه دوستان عزیز وبلاگی مبارک

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان مریم ❤

دل نوشته های آخرین 

روزهای سال

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام عزیز مامان ....جونم واست بگه ،

18 دی ماه سالگرد ازدواج من وبابایی بود..هشتمین سال یکی شدن من و بابایی 

تنها چیزی که توی این دنیای مجازی میتونم به همسر جاااان بگم اینه که :

عزیزم خوشحالم که در کنارتم و تو کنارمی

منم اطمینان دارم که ما دو تا در کنارهم میتونیم یه زندگی و یه خانواده نمونه رو بسازیم

دوست دارم یشتر از دیروز و کمتر از فردا

اینم یه گوشه ایی از عکسهای دخملی 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 دی 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام مامانی ، سلام گلم، دخملم....عزیزم....

ببخشید که دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ میکنم.....

 

بدون مقدمه برین ادامه مطلب واسه عکسهای اتلیه 2/5 سالگی دخترم

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 دی 1393 توسط مامان مریم ❤

سلام فرشته کوچولو ، سلام عشق مامان..........

یه پست جدید با یه خبر خیلی جدید ، دیگه به امید خدا دخمل مامانی فکر کنم واسه همیشه

با شیشه اش هم خداحافظی کرد..... 

گوش شیطون کر ، یه چند روزیه توی ترک هستی.....البته بماند که یه کم بهانه گیر شدی 

بد خواب شدی ولی به سختی اش می ارزه مامانی جوووون

دخترم خانومی شده واسه خودش بعد از پروژه پوشک که خیلی راحت

باهمون همکاری کردی................

پیش خودم فکر میکردم واسه از شیشه گرفتنت خیلی اذیتم کنی که

خدا روشکر مثل همیشهخیلی منطقی باهاش کنار اومدی....

ممنون عشق مامان...ممنون گل من...عاشقتم  

یه شب سر شیشه ایی که خیلی دوسش داشتی و یه کم دارچین زدم و دادم بخوری و...

تا توی دهنت کردی از طعم دارچین بدت اومد و شیشه دادی به من، منم یه نگاهی کردم و 

بو کشیدم و گفتم وااااااای چه بوووووووی بددددددددی میددده 

میخوای شیرت و توی یه لیوان نی دار خشکل بریزم؟؟؟؟تو هم قبول کردی ....

اگر چه که اون شب تا صبح چند بار شیر و شیشه تو هی توی خواب ازمن طلب میکردی

ولی سختیش همون شب بود 

 

خداحافظی آندیا با شیشه جاااااااااااااااااااااااان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤

حال این روزهایم خوب نیست....

اندوه سرک کشیده تا ته پستوهای وجودم ، رد بی حوصلگی روی لکه های فنجان های

دسته دار کریستالی دیده می شود..

آسمان ابری این روزها هم آدم را از بیخ میگیرد. یک چیز (چیزی که اسمش را نمیدانم 

اما حسش اصلا خوب نیست )نشسته وسط سینه ام ،نوشته هایم ضجه میزنند..

 و دخترک 2/5 ساله من بیخیال همه اینها پشت سر مادرش ، عروسکهایش را ردیف کرده و

برایشان داستان می سراید.....یکی بود یکی نبود.....

و خدا را شکر که او شاد است ......

این روزها......

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده ، برای شیطنت های بی وقفه 

بیخیالی های هر روزه 

ناز و کرشمه های من و آیینه ، خنده های بلند و بی دلیل ، برای آن احساسات

مهار نشدنی......

حالا اما..................................

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده !!!!

چه قدی کشیده طاقتم!!!!

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!!!

چه شیشه ایی بودم روزی ،حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!

به سنگ شدن می اندیشم ،اینگونه اطمینانش بیشتر است !

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پرسکوت امروز گرفته است.

این روزها لحن حرفهایم آنقدر جدی است که خودم از خودم حساب میبرم...

در اوج شادی هم قهقه سر نمیدهم ،تنها به لبخندی اکتفا میکنم....

چه پسوند عجیبی ست کلمه خانم !!!!

همین که پس از  اسمت می نشیند ، تمامی سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد و به 

جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد.

نه اینکه تمام اینها بد باشد  ، نه!! فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک 

حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن بمیرد.!!!!!!!!!!!!!!!

عزیز مادر :

کاش هیچ وقت نتوانی این حال مرا درک کنی ، کاش همیشه شاد و سر خوش بمانی 

کاش......

دخترکم :

زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند

تو نترس و زن بمان...

احمق‌ها همیشه زیادند

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر

که اگر بترسی

رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی دوست داری
 

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
 

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
 

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
 

شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
 

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
 

دست خودت نیست ، زن که باشی
 

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
 

و قناعت می کنی به رویای حضورش
 

به این امید که او خوشبخت باشد
 

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آذر 1393 توسط مامان مریم ❤
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com
 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

کد آهنگ